شهردارآنلاين :: پايگاه جامع خبري مديريت شهري : اصلاح‌طلبي در سراشيبي مقبوليت و مشروعيت
چهارشنبه، 2 خرداد 1397 - 05:21 کد خبر:52350
شهردارآنلاين: قبل از شروع مصاحبه، درباره مقاله سعيد حجاريان با او صحبت مي‌كنم. انگار پرتاب مي‌شود به سال 78 و ترور حجاريان. رو به من مي‌كند و مي‌گويد: حيف شد! بعد اشاره مي‌كند به زماني كه در همسايگي هم زندگي مي‌كردند و مي‌گويد: حالا هم هروقت دلم تنگ شود، مي‌روم سري مي‌زنم. «گذشته» اصلاح‌طلبي كه محمدرضا تاجيك در مصاحبه‌ خود با من از آن با عنوان دوران طلايي ياد مي‌كند؛ دوراني كه گذشته و جريان اصلاح‌طلبي در اين سال‌ها به گفته تاجيك آن‌قدر خود را در زمين قدرت و سياست تعريف كرده كه بدنه هرم جامعه را از دست داده است. تاجيك سال‌هاست به آنچه اصلاح‌طلبي مرسوم مي‌نامد، نقد دارد؛ نقدهايي كه اصلاح‌طلباني كه وارد ساختار قدرت و سياست شده‌اند، گويا كمتر شنيده‌اند. به گفته تاجيك، اصلاح‌طلبي امروز در سراشيبي مقبوليت و مشروعيت است. مشروح اين گفت‌وگو را در پي مي‌خوانيد.


 بيش از 20 سال از دوم خرداد 76 گذشته است. اساسا در شرايط فعلي چيزي با عنوان اصلاح‌طلبي وجود دارد؟ يا به بيان ديگر از اصلاح‌طلبي چيزي باقي مانده است؟

اصلاح‌طلبان در يك مقطع خاص تاريخي به اقتضاي شرايط خود، تلاش كردند با يك تصميم و تدبير عقلايي از جرياني متفاوت از جريان اصيل اصلاح‌طلبي دفاع كنند؛ (در اين مسير) آگاهانه يا ناآگاهانه جريان انديشگي، اجتماعي و گفتماني اصلاح‌طلبي را به يك معنا ذبح عقلي كردند. به اين معنا كه جريان اصلاح‌طلبي را از شادابي و فربگي انديشه‌اي و گفتماني به يك بازيگر در صحنه قدرت تقليل دادند. در واقع، چهره‌اي از اصلاح‌طلبي ترسيم كردند كه چهره‌اي حكومتي بود. چهره يك جريان در قدرتي كه تمام اهداف و آرمان آن، اين است كه در حوزه ماكروفيزيك قدرت حضور داشته و سهمي از قدرت را در اختيار داشته باشد. خب، اين حركت، بيش از آنكه فرصت‌هايي را متوجه جريان اصلاح‌طلبي كند، تهديدها و آسيب‌هاي بسيار جدي‌اي را بر پيكره و روح و روان جريان اصلاحات وارد كرد؛ تاجايي‌كه عبورومرورهايي را كه از جريان اصلاح‌طلبي آغاز شده بود، شدت داد و از درون و برون با نقدهاي بسيار جدي مواجه كرد. نمي‌توانم بگويم جريان اصلاح‌طلبي كلا از بين رفته است؛ كماكان معتقدم جريان اصلاح‌طلبي برترين آلترناتيو جامعه ماست و شايد تنها راه ممكني كه بتوان در جامعه در شرايط كنوني تغييري از درون و مدني ايجاد كرد، جريان اصلاح‌طلبي است؛ اما اينكه چقدر مي‌توان اين تغيير مدني را از رهگذر جريان اصلاح‌طلبي در قدرت، در جامعه ايجاد كرد، من ترديد دارم. بنابراين احساس مي‌كنم درون جريان اصلاح‌طلبي تحولي ايجاد خواهد شد و ما در آينده با صورت و سيرت ديگري از جريان اصلاح‌طلبي مواجه خواهيم بود كه ‌چندان متفاوت از جريان فعلي نيست، بلكه اصلاح‌طلبي است كه با مرحله كنش كنوني و با روح زمانه انطباق پيدا كرده و بيش از آنكه خرقه سياسي و قدرت به تن كند، خرقه فرهنگي و اجتماعي بر تن خواهد كرد. چنين جرياني چهره زيباشناختي و گفتماني بيشتري پيدا كرده و از اين فضاي زمخت قدرت و سياست فاصله پيدا خواهد كرد. به نظرم، تنها چنين آلترناتيوي در آينده مي‌تواند در ماكروفيزيك و ميكروفيزيك قدرت نقش بازي كند. در غير اين صورت، پيش‌بيني من اين است كه جريان اصلاح‌طلبي مرسوم و معروفي كه شكل گرفته و حيات و ممات خود را در قدرت و با قدرت تعريف كرده است، به‌طور فزاينده‌اي به حاشيه كشيده خواهد شد و از متن جامعه و حتي معادلات سياسي‌اي كه در آينده در جامعه ما جاري خواهند شد، كنار خواهد رفت.


 جريان اصلاح‌طلبي آن‌قدر خود را در بازي ورود به قدرت تعريف كرده كه از بدنه خود فاصله گرفته است. به همين دليل در بزنگاه‌هايي كه بدنه اجتماعي توقع دارد جريان اصلاح‌طلبي از ايده‌هاي اصلاح‌طلبي دفاع كند، سكوت مي‌كند. روي اين كناره‌گيري كه شما به آن اشاره كرديد، به مردم است و شما فكر مي‌كنيد مردم اين اصلاح‌طلبي را كنار مي‌زنند؛ يعني ما به دوره‌اي بازمي‌گرديم كه دوره قبل از ظهور اصلاحات دوم‌خردادي است؛ يعني بازگشت به جايگاه اپوزيسيون و ورود به حوزه‌هاي انديشه‌اي، ديني و فرهنگي و تلاش براي كسب اين خاستگاه؟ اين كنارزدن آيا از طرف مردم صورت مي‌گيرد يا جريان اصلاح‌طلبي ناچار مي‌شود به اين سمت، سو بگيرد؟
اين سؤالي خيلي جدي است. با رضاخان ما با اصطلاحي تحت عنوان توسعه آمرانه مواجه هستيم؛ نوعي نوسازي آمرانه و توسعه از بالا. فرض جامعه ما اين بوده است كه در جامعه‌ ايراني، اگر بناست تغيير، تحول و توسعه‌اي ايجاد شود، لزوما و ضرورتا اين تغيير بايد از بالا صورت بگيرد؛ بايد اصحاب قدرت به حركت درآيند و چنين حركتي را ساماندهي كنند.نتيجه آن يك نوع مدرنيزاسيوني بود كه به تعبير فوكو عين ارتجاع و استبداد بود. يك نوع مدرنيزاسيوني كه مترادف بود با يك نوع غرب‌زدگي فانتزي كه از فرهنگ غني غربي و فلسفه آن، ابتذالش به ما رسيد و به تعبير جلال آل‌احمد، فكولش نصيب ما شد!

جريان اصلاح‌طلبي اگر يك گرانيگاه و خاستگاهي داشته باشد، آن تكيه‌گاه، جامعه مدني بوده است. يعني لايه‌هاي مياني و گروه‌هاي روشنفكري و نهادهايي كه آنها را به صورت كلي نهادهاي مدني مي‌ناميم. متأسفانه شرايطي كه براي اصلاح‌طلبي ايجاد شد، تمركز خود را بر رأس و هرم جامعه گذاشت و ميانه و قاعده هرم جامعه را فراموش كرد و به‌طور فزاينده‌اي با قاعده جامعه با توهم پوپوليستي فاصله گرفت. همچنين از لايه‌هاي مياني و مدني جامعه به دليل اينكه آن را در شرايط كنوني جامعه ضعيف و غيرمؤثر مي‌پنداشت، فاصله گرفت. خب، طبيعي است كه با نوعي وازدگي در اين دو لايه وسيع اجتماعي مواجه شود و طبيعتا نتواند ارتباط تنگاتنگي با مردمان و روشنفكران و اصحاب فكر و تفكر برقرار كند. به نظرم، شايد اين يك اشتباه تاريخي باشد. شايد در انتها ما هم به همان نتيجه‌اي برسيم كه سيدجمال (اسدآبادي) رسيده بود: يعني اگر عمري كه گذاشت تا جامعه را از بالا تغيير دهد، صرف تغيير از پايين كرده بود، مي‌توانست موفق باشد. در حقيقت رأس هرم جامعه عرصه سياست و قدرت، داراي فرهنگ، بازي و منطق خاص خودش است و به‌راحتي نمي‌توان اين منطق و فرهنگ را عوض كرد. بالاخره بايد جزئي از يك بازي بزرگ‌تر شد و با قاعده آن بازي، بازي كرد. بايد به داوري بازي دل بست و اطمينان پيدا كرد. آيا اين امكان براي جريان اصلاح‌طلبي وجود دارد كه تمام بازي خود را در زمين قدرت انجام دهد يا بايد تأملي كرده و به گذشته خود نگاهي بكند و ببيند كه در بدو تولد چه جرياني بوده و در دوره شكوفايي‌اش قصد داشته چه پيامي را به جامعه منتقل كند؛ يا قصد داشته چه تحولاتي را در جامعه ايجاد كرده و چه ايده‌هايي را عرضه كند.

اين مسئله باعث شده كه آنها كه كماكان به جريان اصلاح‌طلبي دل بسته‌اند، به گفته زيگمون باومن، دچار نوعي رتروتوپيا (رتروپيا) يعني يك نوع بازگشت به گذشته شوند؛ يعني اتوپياي خود را در گذشته جست‌وجو كنند و نه در آينده. چون مسيري را كه اصلاح‌طلبي به سوي آينده در آن قرار گرفته، مسير مطلوبي نمي‌داند، هرچه مي‌گذرد، مي‌بينند كه اصلاح‌طلبي در منجلاب و چنبره قدرت بيشتر گرفتار شده و بازي آن بيشتر منطق قدرت را پيدا مي‌كند، گفتمان آن با قدرت ممزوج مي‌شود و خب بنابراين دچار يك نوع رتروتوپيا مي‌شود. به‌همين‌دليل مدينه فاضله خود را در گذشته جست‌وجو مي‌كند و به جاي يك گام به جلو، دو گام به عقب برمي‌دارد تا آن گذشته طلايي را احيا كند يا به قول بزرگي اصلاح‌طلبي از جريان طلايي عبور كرده و به دوران آهنين رسيده است. دوراني كه در آن خيلي از شادابي‌ها و زيبايي‌هاي جريان اصلاح‌طلبي از آن گرفته شده و در يك قفس آهنين قدرت گرفتار شده و با منطق و چارچوب آن بازي مي‌كند. شايد اين دوران طلايي كه در گذشته اصلاح‌طلبي حك شده و كماكان خاطره خوبي را براي ايرانيان ايجاد مي‌كند، اين منطق را توجيه‌پذير مي‌كند كه شايد ما يك نوع بازگشت به گذشته داشته باشيم تا يك قدم به جلو و رو به آينده. اين فضايي است كه فكر مي‌كنم در حال شكل‌گيري است. اگرچه من معتقدم كه بايد ميان آينده و گذشته زيبا جمعي زد و آن دوران طلايي را در كانتكست زمانه خود نشاند و با تغييراتي در فضاي گفتماني، انديشگي، كنشي و پركسيس جريان اصلاح‌طلبي آن را با روح زمانه و ذائقه نسل كنوني هماهنگ كرد. در غير‌اين‌صورت، يك نوع بازگشت صرف نمي‌تواند رهگشا باشد. طبيعي است كه در خاطره نسل كنوني ما، گذشته اصلاح‌طلبي بسيار زيباتر از اكنون اوست. اين به نظر من احتياج به‌نوعي تأمل دارد.


 فكر مي‌كنيد براي انطباق آن گذشته طلايي با الان جامعه، اصلاح‌طلبي بايد چه كاري انجام دهد؟ اصلا اصلاح‌طلبي در شرايط كنوني چه چيزي را بايد اصلاح كند؟ يعني چه اصلاحي را مدنظر دارد؟

اصلاح‌طلبي يك جريان فراگير است و فقط صورتي سياسي ندارد. يك گفتمان فراگير است كه در همه ساحت‌هاي اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و هنري و بين‌المللي بايد حرفي براي گرفتن داشته باشد. ما امروز به دلايل مختلفي در همه اين ساحت‌ها دچار مشكل هستيم. در همه اين ساحت‌ها بالاخره آسيب‌هايي ظهور كرده كه روح جامعه را اذيت مي‌كند و بسياري را درباره آينده، كارآمدي و گفتمان‌هايي كه در دوره پساانقلاب مطرح شدند، دچار ترديد و پرسش كرده است؛ بنابراين جريان اصلاح‌طلبي بايد در همه اين ساحت‌ها حضور خيلي جدي رهگشا داشته باشد. جريان اصلاح‌طلبي بايد بتواند به صورت يك تدبير و راه برون‌رفت جلوه كند، بايد قسمتي از راه‌حل مشكلات اكنون جامعه خودش باشد. بايد تاريخ اكنون جامعه خود را بنويسد و نبايد فراموش كند كه تاريخش با اراده آن و كساني كه به آن دل بسته و اطمينان كرده‌اند، ورق بخورد؛ بنابراين بايد وارد فضا بشود و در همه ساحت‌ها مشكلات را برطرف كند. من برخلاف دوستاني كه شايد تمام تلاش خود را متوجه تغيير در آنچه واقعا موجود است، كرده‌اند و تلاش دارند كه شرايط واقعا موجود را به شكلي محقق كنند كه لطيف‌تر و ظريف‌تر عمل كند، معتقدم نيازمند اين هستيم كه ريشه‌اي‌تر نگاه كنيم.
بايد يك تلاش اصلاح‌گرانه ژرف را در فرهنگ سياسي خود به وجود بياوريم. بايد عادت‌واره‌هاي فرهنگ سياسي و عمومي را شكل بدهيم. بايد تلاش كنيم نخست يك انسان اصلاح‌طلب را توليد كنيم و بعد به سمت يك جامعه اصلاح‌طلب برويم. من فكر مي‌كنم كه ما دچار يك چرخش معيوب شده‌ايم. چون به بنيان‌ها ورودي نداشتيم و اهداف تلاش‌هاي اصلاح‌طلبانه ما بنيان‌ها و شالوده‌ها نبوده، فرهنگ سياسي ما كماكان غيردموكراتيك و غيرمدني عمل مي‌كند. حتي فرهنگ سياسي كساني كه به نام مدنيت و اصلاح‌طلبي سخن مي‌گويند، غيرمدني و غيراصلاح‌طلبي است. براي همين است كه وقتي به بازي قدرت مي‌رسند، كاركرد آنها خيلي با آن گروهي كه به آنها نقد مطرح كرده و آنها را عدوي خود مي‌دانند، فرقي نمي‌كند. در بيان، فرياد دموكراسي و مدنيت و اصلاح‌طلبي مي‌زنند، اما در عمل خيلي با كساني كه دگر خود تعريف كرده‌اند، تفاوت چنداني ندارند و همان مناسبات را وقتي وارد عرصه قدرت مي‌شوند، به شكلي بازتوليد مي‌كنند. ما اگر مي‌خواهيم اين اتفاق نيفتد، بايد جريان اصلاح‌طلبي را متوجه ريشه‌ها و عمق قضيه كنيم، از جاهايي كه خشت‌هاي فرهنگي، فرهنگ سياسي و عادت‌واره‌هاي ما كج گذاشته شده‌اند، شروع كنيم به حل مشكل. در غير اين صورت مشغول بازي در روبناها و سطح هستيم، درحالي‌كه فوندانسيون‌ها و ريشه‌ها همان است. از اين ريشه‌ها و بنيان‌ها نمي‌توان انتظار داشت كه روي آنها عمارتي نو و پايدار ساخته شود. معتقدم كه بايد به اين مسئله توجه جدي كنيم. اگرچه نمي‌خواهم با اين بيانم جريان اصلاح‌طلبي را توصيه كنم كه از بازي قدرت و ماكروفيزيك سياست كنار بكشند، بلكه اين جزئي از بازي و حركت اصلاح‌طلبي است، اما جريان اصلاح‌طلبي بايد تور خود را جاي ديگري پهن كند و اين ساحت، از نظر من بيشتر فرهنگي و اجتماعي است تا ساحت سياسي به معناي مرسوم قضيه. اين نكته‌اي است كه متأسفانه جريان اصلاح‌طلبي آن را فراموش كرده و همه‌چيز را در سياست و قدرت تقليل داده است، حتي فرض آن اين است كه استراتژي‌ها و تاكتيك‌ها و تكنيك‌هاي اصلاح‌طلبي هيچ‌جايي معنا پيدا نمي‌كند، جز در كنار قدرت و سياست مألوف. اين رويه به نظر من يك اشتباه استراتژيك است و بايد تلاش كرد از ساحت‌هاي ديگر اجتماعي حركت خود را ساماندهي كرده و پيش برويم و كماكان نيم‌نگاهي هم به عرصه سياست داشته باشيم، ولي نه‌اينكه همه نگاه خود را به سياست ببخشيم.

 از صحبت شما چنين برداشت مي‌كنم كه بايد معطوف به اصلاح مردم يا فرهنگ عمومي مردم شد؟
جامعه‌اي كه فرهنگ آن عوض شود، مردمي كه داراي يك فرهنگ عمومي، فرهنگ سياسي و مدني غني هستند، سياست مدني غني را هم طلب مي‌كنند، ولي مردمي كه هنوز در ماقبل مدنيت به‌سر مي‌برند و فرهنگ غني سياسي ندارند، با هر بازي مدرن و پست‌مدرني به ابتذال كشيده مي‌شوند. بازي تحزب به بازي قبيلگي، نهاد مدني به نهاد زدني و گفتمان به كوفتمان تبديل مي‌شود. اصالت فرد، به تفرد و جمعيت‌ناشدگي و دموكراسي به آنارشي تبديل مي‌شود. در طول 150 سالي كه با اين مفاهيم آشنا هستيم، مگر اينها را تجربه نكرده‌ايم. چون حاملان، عاملان و كارگزاران تاريخي كه بايد تاريخ را ورق مي‌زدند تا جامعه‌اي فراهم شود براي تحقق اين مفاهيم، خودشان هنوز نتوانسته بودند از چنبره چنين فرهنگي رها شوند. (نتيجه آن) شده، دموكراسي بدون دموكرات و مدنيت بدون انسان مدني.

به همين دليل دچار نوعي چرخش معيوب شده‌ايم. به قول مرحوم شريعتي از صفر به صفر رسيده‌ايم. به تعبير رانسير به حالتي مي‌رسيم كه سياست از جامعه رخت برمي‌بندد و پليس جاي آن مي‌نشيند. جامعه‌اي كه به مدنيت نرسيده، پليس در آن حاكم مي‌شود، روابط پليسي بر آن حاكم مي‌شود. سياست مخصوص يك جامعه مدني است كه در آن افراد حقوق يكديگر را بدون پليس رعايت مي‌كنند. جامعه‌اي كه احتياج به پليس دارد، هنوز به آن مدنيت نرسيده است. جامعه‌اي كه در آن افراد، گرگ هم نباشند، نيازمند پليس است، طبيعي است كه اين جامعه در دوران ماقبل سياست به‌سر مي‌برد، هنوز به سياستي كه رانسير مي‌گويد، سياست راستينه، نرسيده است، بلكه در يك دوران كهن سياست و پيراسياست به‌سر مي‌برد. در اين دوران سياست مي‌ميرد و جاي آن را روابط قدرت زمخت مي‌گيرد. حالا بايد چه كرد؟ ما به تجربه مي‌بينيم تا اين بنيان‌ها ايجاد نشود، فضاي سياسي مرتفع نمي‌شود. به قول بزرگي، اگر جامعه ديني شود، سياستي كه طلب مي‌كند، ديني است. اگر جامعه سكولار شود، سياستي كه طلب مي‌كند، سكولار است.

يك جامعه‌اي مدني باشد، سياست مدني را هم طلب مي‌كند. در غير اين صورت ما از يك اصلاح‌طلب هم شاه، ديكتاتور مي‌سازيم و از يك ليدر اصلاح‌طلبي هم فردي كاريزما مي‌سازيم كه بايد به دور آن طواف و همه‌چيز را از او فهم كنيم، درواقع يك رئيس قبيله مي‌سازيم. بنابراين اگر بخواهيم از اينها عبور كنيم، بايد به اين بنيان‌ها توجه كنيم. بي‌ترديد اين نيازمند يك حوصله و درنگ تاريخي است. نمي‌توان يك‌باره يك جهش ديالكتيكي و مردمان جامعه را به‌لحاظ فرهنگي عوض كرد و انسان نويي ساخت. اين به ممارست و تأمل تاريخي نياز دارد.

در غرب سه سده طول كشيد تا تحول فرهنگي و اجتماعي ايجاد شد. از قرن پانزدهم ما با دوران رنسانس آشنايي داريم اما كسي درباره آن سه سده حرفي نمي‌زند. انساني ايراني سزاريني به دنيا آمده و عجله دارد، مي‌خواهد دفعتا به سوپر‌جامعه مدني و سوپر‌دموكراسي جهش ديالكتيكي كند؛ بدون اينكه اين سه قرن را طي كرده باشد و بدون آنكه آهسته و پيوسته بخواهد به بنيان‌ها شكل دهد. ما اين كار را نكرديم و اتفاقي كه افتاده اين است كه از صفر به صفر حركت كرده‌ايم. يعني نوعي بازتوليد استبداد و جريان‌هاي توتاليتر كرده‌ايم؛ به هر نامي. من معتقد نيستم كه بايد يك خروج راديكالي از صحنه سياست و قدرت داشته باشيم و عزلت‌نشين شويم و تلاش كنيم كه از پايين شروع كرده و ميانه و بالا را رها كنيم؛ من معتقدم كه استراتژي ما توأمان بايد ناظر به تمام سطوح و ساحت‌هاي جامعه باشد. يعني هم بايد حواسمان به بازي قدرت باشد و هم در سطوح ديگر توجه كنيم و هم‌زمان سعي كنيم نهادهاي مدني را فربه‌تر كنيم و به آنها عمق بدهيم.

از طرفي نبايد توده‌هاي مردم را هم فراموش كنيم؛ بايد نوعي بازگشت به توده‌هاي مردم داشته باشيم و تلاش كنيم كه توده‌هاي مردم را به حركت درآوريم و به فرهنگ توده‌ها ورود داشته باشيم و اين سه را هم به پيش ببريم. اما اگر در اين سه، بخواهم يك حركت استراتژيك را مورد توجه قرار داده و در دستور كار اصلاح‌طلبي قرار بدهم، بي‌ترديد حركت فرهنگي و اجتماعي است كه مقدم بر حركت سياسي در معناي مرسوم آن است.

 در اين سال‌ها به نظر مي‌رسد كه از حركت فرهنگي فاصله گرفته‌ايم، بيشتر وارد عرصه سياسي شده‌ايم. تا چه اندازه موافق هستيد كه جريان اصلاحات دچار سازشكاري شده است. در واقع نوعي از كوتاه‌آمدن كه در حال تئوريزه‌كردن آن هم هستند.

من موافق هستم. از منظر اينكه معتقدم بعضي از به‌اصطلاح اصلاح‌طلبان، از جريان اصلاح‌طلبي يك برج بابل ساختند و تلاش دارند از پله‌هاي اين برج بالا بروند و به عرش قدرت برسند. براي رسيدن به عرش قدرت، از جريان اصلاح‌طلبي ابزاري ساختند و كاملا ابزاري، از آن در جريان اراده معطوف به منفعت و قدرت خودشان بهره مي‌برند. متأسفانه وقتي هم به قدرت مي‌رسند، تنها چيزي كه در گفتار و رفتار آنها مشاهده نمي‌شود، دقايق گفتمان اصلاح‌طلبي است. چون به قدرت مي‌رسند، توجيه مي‌كنند كه اقتضاي قدرت اين است و ما بايد بر اين اقتضا عمل كنيم تا باشيم. تداوم خود را در اين مي‌دانند كه دفعتا از هر اصولگرايي، اصولگراتر باشند و از هر صاحب قدرتي، بيشتر قواعد قدرت را پاس بدارند. بنابراين چه اتفاقي مي‌افتد؟ حيات قبل از قدرت آنها با حيات بعد از قدرتشان فرق مي‌كند؛ يك‌مرتبه حول حالنا مي‌شوند. يك‌باره از بازيگران ناقد قدرت به توجيه‌گران قدرتي تبديل مي‌شوند كه براي بقاي خود مي‌كوشند و تئوري تغيير به تئوري بقا تبديل مي‌شود.

 كه در اين مسير در حال تئوري‌سازي هستند.  
بله. در همان فضا هم جريان اصلاح‌طلبي شروع مي‌كند به نوعي قرارگرفتن در آرايش و پيرايش و تحت عنوان عقل ابزاري خيلي از حركات توجيه مي‌شود. ما بايد هوشيار باشيم كه آنچه داريم ذبح مي‌كنيم، كليت جريان اصلاح‌طلبي است.نبايد جريان اصلاح‌طلبي را در پاي منافع و قدرت خود ذبح كنيم. به همين دليل است كه در جريان اصلاح‌طلبي، مثل جريان اصلي قدرت در جامعه كه عده قليلي در مراكز قدرت حضور دارند، كات و پيست مي‌شوند؛ عده قليلي كه از اين منصب به آن منصب تغيير مواضع مي‌دهند. اصلاح‌طلبي هم همين‌طور است. عده خاصي همواره جايي كه سفره قدرت پهن است، حضور خيلي پررنگي دارند و هميشه جايي كه تقسيم قدرت است، حضور دارند. اينها حتي مجال را باز نمي‌كنند كه نيروهاي جوان‌تر و با طراوتي كه در جريان اصلاح‌طلبي حضور دارند، در فضاهاي اين‌چنيني قرار بگيرند. بنابراين تلاش مي‌كنند كليت جريان اصلاح‌طلبي را به سخره گرفته و از آن فرش قرمزي براي ورود به دژ قدرت بسازند؛ اين خطرناك است.از قبل هم هشدار داده‌ام نبايد اجازه دهيم كه كوتوله‌هايي قد رشيد اصلاح‌طلبي را به قامت و هيبت كريه و نازيباي خود دربياورند. بنابراين بايد تلاش كرد و نگذاشت اصلاح‌طلبي از افق معنايي مردم خارج شده و ديگر كسي بر اين فرض نباشد كه مي‌تواند با اصلاح‌طلبي آينده بهتري را براي نسل آتي به همراه داشته باشد و آن را صرفا بازي در قدرت بداند كه به اقتضا وارد صحنه مي‌شوند و به اقتضا هم از صحنه خارج مي‌شوند. نبايد اجازه دهيم اين چهره‌ها را عده‌اي به جريان اصلاح‌طلبي تحميل كنند. بارها گفته‌ام تا اين مشكلات را حل نكنيم و اصلاح‌طلبي را از چنبره بعضي از به اصطلاح اصلاح‌طلبان خارج نكنيم، نمي‌توانيم اصلاح‌طلبي شكوفا و بالنده‌اي داشته باشيم.

 مردم تا چه اندازه هنوز به گفتمان اصلاح‌طلبي باور دارند؟ به نظر مي‌رسد كه مردم به‌نوعي راديكال شده و از اصلاح‌طلبي در قدرت فاصله گرفته و حس مي‌كنند قرابتي با اين گفتمان ندارند و مطالبه خود را از كانال اصلاح‌طلبي پيگيري نمي‌كنند.
در بدو تولد يا تولد دوباره اصلاح‌طلبي در زمانه ما، اقبالي كه به اين جريان مي‌شد يا مقبوليت و مشروعيت اصلاح‌طلبي از جنس ايجابي بود؛ يعني مردم به خاطر جريان زيبا و با‌طراوتي كه در اصلاح‌طلبي احساس مي‌كردند و تصور مي‌كردند با جريان اصلاح‌طلبي مي‌توانند آينده بهتر و زيباتري را براي جامعه به ارمغان بياورند، به اصلاح‌طلبي اقبال نشان مي‌دادند؛ اما به صورت فزاينده‌اي اندك‌اندك از غلظت اقبال ايجابي كاسته شده و به سوي اقبال سلبي مي‌رود.

يعني اگر اقبالي وجود دارد، نه اينكه ايجابي نيست؛ بلكه قسمت ضميمه فربه و چاق سلبي هم پيدا كرده است. يعني به سمت جريان اصلاح‌طلبي اقبال دارند، به دليل سلب جريان رقيب آن. اين دوران، دوران سومي مي‌شود كه نمي‌توانيم حتي خيلي اميد داشته باشيم به اين نوع اقبال سلبي. اين دوره سومي است كه خطرناك است. اگر نتوانيم در جريان كلي اصلاح‌طلبي اصلاحات جدي و عميق را داشته باشيم و خود جريان اصلاح‌طلبي مرسوم را موضوع اصلاح‌طلبي قرار ندهيم، به‌ طور فزاينده‌اي اقبال سلبي را هم از دست خواهيم داد و به سوي جريان متفاوتي از جريان اصلاح‌طلبي پيش خواهيم رفت. اينجاست كه من دوستان را به درنگ تاريخي و محاسبه نفس و نقد هستي‌شناسانه خودشان دعوت مي‌كنم. اصلاح‌طلبان بايد خرقه اصلاح‌طلبي را كه بر تن دارند، لطيف‌تر كرده و تلاش كنند آن را با روح زمانه و تقاضاي نسل جديد منطبق كنند. اين يك تأمل جدي تاريخي را طلب مي‌كند كه متأسفانه چنين اراده‌اي را نمي‌بينم. اگر بخواهم نوعي پيش‌بيني داشته باشم، پيش‌بيني‌ام اين است كه جريان اصلاح‌طلبي در سراشيبي مقبوليت و مشروعيت به سر مي‌برد و پيش‌بيني من اين است كه از دل جريان اصلاح‌طلبي، جريان‌هاي متفاوت اصلاح‌طلبي خواهد روييد و پديدار خواهد شد كه آن جريانات شايد بيشتر بتوانند با زمانه ما رابطه برقرار كنند؛ تا آن جرياني كه جريان اصلاح‌طلبي رسمي ناميده مي‌شود.

 منظور شما از جريان‌هاي ديگر اصلاح‌طلبي چيست؟ چون چيزي كه ديده مي‌شود، بيشتر يك جو هيجاني با اغلب رويكردهاي ارتجاعي است تا نوع ديگري از اصلاح‌طلبي.
وقتي جريان كلي اصلاح‌طلبي در مسير نوعي احتضار قرار مي‌گيرد، فضا گشوده مي‌شود براي بسياري از جريانات راديكال و جرياناتي كه هنوز متولد نشده، مي‌تواند جريان اصلاح‌طلبي را به‌عنوان «ديگر راديكال» خود محسوب كند و حتي قبل از كسب قدرت، در فضاي خيال‌واره خود جايي براي اصلاح‌طلبان باقي نگذارد و آنها را حذف‌شده تلقي كند. اين قسمتي از داستان است. به قول گرامشي، وقتي قديم در حال احتضار است و امكان تولد دوباره ندارد، شرايط براي پديدارشدن جريانات راديكال مهيا مي‌شود؛ اما به علت عقلانيتي كه در جامعه ما حاكم شده، بسياري از نيروهاي جوان و نسل جديدي كه به شكلي هنوز براي تغيير جامعه، به جريان اصلاح‌طلبي به حركت‌هاي مدني و حركت‌هاي دموكراتيك دل بسته‌اند، كماكان بازگشتي به سمت اصلاح‌طلبي دارند. اين بازگشت مي‌تواند معطوف به گذشته باشد و اينها هستند كه مي‌خواهند جريان اصلاح‌طلبي را نو كنند و آن را با روح زمانه آشتي دهند، تكمله بزنند و واژگان و مفاهيم نويي را ضميمه اصلاح‌طلبي كنند و يك تئوري راهنماي عمل اجتماعي، سياسي و فرهنگي وارد بازار انديشگي و معرفتي جامعه كنند. بايد تلاش كنيم ققنوس‌وار از خاكستر خود برخيزيم و جريان اصلاح‌طلبي را از خمودگي و تصلب خارج كنيم و آن را در تاريخ اكنون خود بازتعريف و بازتوليد كنيم. چنين جرياني در نيروهاي جوان ما در حال شكل‌گيري است و من چنين تلاشي را به چشم مي‌بينم.

منبع: شرق