شهردارآنلاين :: پايگاه جامع خبري مديريت شهري : گفتار سياسي مصدق پوپوليستي بود
یکشنبه، 27 اسفند 1396 - 09:53 کد خبر:49344
شهردارآنلاين: معتقدم ملي‌شدن صنعت نفت به ضررمردم تمام شد و نهضتي بود كه چه از نظر اقتصادي و چه به‌لحاظ سياسي، نه اهداف درستي را دنبال مي‌كرد و نه عملا مي‌توانست به آن اهداف برسد.


 

شايد خلاف‌آمدترين رويكرد در آستانه بيست‌ونهم‌ اسفند، سالگرد رخدادگونه‌اي در تاريخ معاصر ما مانند ملي‌شدن صنعت نفت، انتشار مطلبي است در رد و انتقاد از رويكرد و تفكرات محمد مصدق. مطبوعات و رسانه‌ها به‌رسمِ هرساله در اين روز تاريخ را دوره مي‌كنند و در ستايش و مذمت اين اتفاق مي‌نويسند؛ اما روز ملي‌شدن صنعت نفت، امسال قرين شده است با نام‌گذاريِ خياباني به نامِ محمد مصدق كه خودِ نام‌گذاري سالياني است مورد بحث و مناقشه بوده است.

 حرف‌هاي طرفداران مصدق به‌دليلِ آنكه از طيفِ بي‌منفعت و اصيل سياسي بودند، در ميان مردم همواره اقبال بسيار داشته و شنيده شده است. پيداست كه مصدق براي ملتي رؤيا ساخت و رؤياي ملت را نيز محقق كرد، اما محلِ مناقشه در بحثِ ملي‌شدن صنعت نفت، در اين ساليان مدام جا عوض كرده است و امروز به‌دليل مصائب بسيار اقتصادي بيشتر از منظر تأثير اقتصادي‌اش مورد بحث و جدل است. موسي غني‌نژاد از كساني است كه منتقد اين پديده ملي است. 

سخنان او به‌عنوان اقتصادداني كه در عينِ مستقل‌بودن رويكردي همسو با دولت دارد، محمل مناسبي است تا دليلِ مشكلات اقتصادي را در چند دهه اخير دريابيم. روزنامه «شرق»، با انتشار گفت‌وگوي انتقادي غني‌نژاد و البته انتشار نقدهايي دراين‌باره، در پي آن است تا امكاني براي بحثِ دوباره درباره مسائل اقتصادي منتج از ملي‌شدن نفت باز كند، تا شايد از طريق برخوردِ تفكرات متضاد، صحنه روشن‌تر شود. 

كم‌كم به سالگرد ٢٩ اسفند نزديك مي‌شويم، ملي‌شدن صنعت نفت ايران و مشخصا بحث‌هاي هميشگي كه حول اين قضيه اتفاق مي‌افتد. شما ملي‌شدن صنعت نفت در ايران را مانند بيشتر كساني كه درباره آن بحث كرده‌اند، براي تاريخ معاصر و روند اجتماعي، سياسي و اقتصادي ايران مفيد مي‌دانيد يا ديدگاه ديگري داريد؟


من معتقدم ملي‌شدن صنعت نفت به ضررمردم تمام شد و نهضتي بود كه چه از نظر اقتصادي و چه به‌لحاظ سياسي، نه اهداف درستي را دنبال مي‌كرد و نه عملا مي‌توانست به آن اهداف برسد. 

در نتيجه، به بن‌بست خورد و دفتر آن، حداقل در چارچوب سياست‌هاي دكتر مصدق، با وقايع ٢٨ مرداد بسته شد. در‌حالي‌كه به تعبيري اين دفتر همچنان باز مانده است؛ يعني فضايي ضدغربي و ضددنياي صنعتي در كشور ما شكل گرفت كه آثار آن را در سال‌هاي بعد و در جريان وقايع خرداد ١٣٤٢ و انقلاب اسلامي نيز ديديم. 

به نظر من تحولات بعدي ايران، به‌ويژه جنبه‌هاي منفي اقتصادي آن؛ يعني اقتصاد بسته، خودكفا و ضد دنياي خارج، همه تا حدود زيادي ريشه در جريان ملي‌كردن صنعت نفت دارد، ازاين‌رو، آن جريان را مثبت ارزيابي نمي‌كنم. خواسته‌هايي در آن زمان مطرح شد كه نه ممكن بود و نه مطلوب. دنبال‌كردن مصرانه خواسته‌اي كه برآورده‌شدن آن ممكن نيست، به نتايج بد و مهم‌تر از همه به سرخوردگي مي‌انجامد.

 هدف نهضت ملي‌كردن صنعت نفت، اين بود كه اين صنعت تمام‌وكمال به دست ايراني‌ها مديريت شود. در آن تاريخ و حتي سال‌ها بعد از آن، چنين چيزي امكان‌پذير نبود؛ بنابراين طرح و دنبال‌كردن آن مي‌توانست به نتيجه‌اي غير از آنچه رسيد، برسد؟ اما توقعات وسوءتفاهم‌هاي ناشي از آن نهضت، تبعاتي سياسي و اقتصادي داشت كه الان بيش از ٦٠ سال است دامن‌گير ما شده است. 

ملي‌شدن صنعت نفت در آن زمان مشخص در ضمن آنكه خواسته‌اي ناسيوناليستي بود، خواسته نخبگان ما هم بود. ما مي‌توانيم وقايع ٢٩ اسفند و ملي‌شدن صنعت ‌نفت را در سايه ناسيوناليسم ايراني و نوعي هويت‌انديشي بررسي كنيم؟ يا نوعي پوپوليسم افسارگسيخته بود؟ اين وقايع را بايد در چه كانتكسي قرار داد؟ 


ببينيد، دو نوع ناسيوناليسم وجود دارد؛ يك نوع ناسيوناليسم كه بر ايجاد دولت-ملت و هويت ملي در چارچوب مدرن كلمه ناظر است و نوع ديگر ناسيوناليسم رمانتيك است كه در كنار آن پوپوليسم رشد مي‌كند. 

چيزي كه دكتر مصدق آن را نمايندگي مي‌كرد، بيشتر از نوع دوم بود؛ يعني يك نوع ناسيوناليسم رمانتيك توأم با پوپوليسم. او اعتقاد داشت همه مشكلات ايراني‌ها ناشي از خارجي‌هاست. 

گفتار غالب در نهضت ملي‌شدن و جريان سياسي نفت، از اين نوع بود. شما اگر نهضت ملي را بررسي كنيد، مي‌بينيد گفتار سياسي‌اش اين است كه ملت ايران هميشه در معرض توطئه‌هاي اجنبي قرار داشته و علت عقب‌ماندگي‌كشور ما عمدتا همين مسئله بوده است؛ بنابراين ما بايد خودكفا و مستقل شويم. 

گويا ما هيچ‌گاه مستقل نبوده‌ايم. گويا خودكفاشدن از نظر اقتصادي، چيز مطلوبي است و اينها درمان درد ماست. اين گفتارها به نظر من از جنبه نظري نادرست و از جنبه‌هاي عملي ناممكن بود. همان‌طور كه اشاره كردم، ايراني‌ها در آن زمان به‌هيچ‌وجه توانايي مديريت صنعت نفت را چه از لحاظ فني و چه از نظر مديريتي نداشتند و شعارهايي كه مطرح مي‌شد، غيرواقع‌بينانه بود. 

گفتار دكتر مصدق مبني بر اين تفكر كه خارجي‌ها مقصر اصلي همه عيب‌و‌نقص‌هاي ما هستند، در واقع رويكردي پوپوليستي؛ اما جذاب براي عامه مردم بود. دكتر مصدق گفتار سياسي‌اي را در كشور ما رواج داد كه نتيجه آن از يك‌سو، اجنبي‌ستيزي در سياست خارجي و از سوي ديگر، اقتصاد دولتي در سياست داخلي بود كه هر دو به زيان مردم ايران تمام شد. به همين دليل من مخالف آن تكريم و تجليل از جريان ملي‌كردن صنعت نفت و جبهه ملي هستم. 

آقاي دكتر همان‌طور كه مي‌دانيد شركت نفت ايران و انگليس ادامه قرارداد دارسي است كه در زمان مظفرالدين‌شاه به امضا رسيده بود. كليت اين قرارداد اين‌طور بود كه ايران نظارتي بر اكتشاف، استخراج و فروش نفت نداشت و فقط سالانه ١٦ درصد سود از آنجا دريافت مي‌كرد. به نظر شما چنين قراردادي چگونه مي‌توانست تعديل شود؟ 


قرارداد يك‌ بار در دوره رضاشاه تعديل شده بود و چون معادن نفت در مالكيت دولت بود، هر زمان امكان تعديل در آن وجود داشت. يعني دولت‌ها مي‌توانستند با استناد به قوانين بين‌المللي و حق حاكميت ملي و نيز قوانين داخلي، خواستار احقاق حقوق پايمال‌شده مردم ايران باشند كه احيانا از طريق امتيازاتي كه دولت‌هاي قبلي واگذار كرده‌اند صورت گرفته است. 

امكان مذاكرات مجدد وجود داشت؛ همچنان ‌كه به دنبال قراردادهاي جديد نفتي ميان آمريكا و عربستان سعودي (معروف به قراردادهاي ٥٠-٥٠)، انگليسي‌ها به درخواست ايران براي مذاكره مجدد پاسخ مثبت دادند. حتي شما ديديد اين پيروزي مصدق كه مي‌گويند در دادگاه لاهه به دست آورده است، در واقع اين بود كه مي‌گفت ما داريم حاكميت ملي خودمان را اعمال مي‌كنيم.

 اين خاك ماست. شما آمديد اينجا داريد كاري انجام مي‌دهيد. يك قراردادي هم قبلا بسته‌ايد. حالا ما آن قرارداد را مناسب نمي‌دانيم و مي‌گوييم به‌ نفع ما نيست و مردم ايران آن را قبول ندارند، پس دوباره بايد پاي ميز مذاكره بنشينيد. هميشه مي‌شد اين كار را انجام داد. منتها اينكه چقدر بتوانيد امتياز بگيريد، بستگي به مهارت شما در مذاكره و توان اقتصادي و سياسي شما دارد. 

به نظر مي‌رسد مصدق هم همين كار را انجام مي‌داد. اما اول در پي آن بود تا مالكيت ايران بر منابع نفتي را ثابت كند و بعد بر سر اين منابع ملي‌  كه متعلق به ايران است، با انگلستان مذاكره كند. 


اصلا نيازي به اثبات نبود. كسي حرفي راجع ‌به اين موضوع نداشت. كسي در مالكيت آن مخازن نفتي بحثي نداشت. اما بخشي از اينها طبق قراردادي معين و با مدت زمان مشخصي اجاره داده شده بود. دولت ايران مي‌توانست در شرايط آن قرارداد خواستار تجديد نظر شود و در آغاز هم همين را مي‌خواستند، اما وقتي در مذاكرات موفق به قبولاندن خواسته‌هاي خود به طرف انگليسي نشدند، موضوع ملي‌كردن صنعت نفت را در ايران مطرح كردند و اينكه انگليسي‌ها بايد از ايران بروند. 

در اين جريان ما هم به‌لحاظ اقتصادي و هم به‌لحاظ سياسي متضرر شديم. ما انگليسي‌ها را بيرون كرديم اما در عوض مجبور شديم تمام خسارت‌هايشان را بدون حساب و كتاب درست پرداخت كنيم و بعد هم كه دوباره آمدند. 

اگر آمريكا و انگليس نفت ايران را مي‌خريدند كه مصدق هم اصرار داشت نفت را بفروشد - همان‌طور كه در خاطرات و تألمات بيان مي‌كند- باز هم پروژه مصدق شكست مي‌خورد؟ 
واقعيت اين است كه ايران توان مهندسي و مديريتي اكتشاف و استخراج نفت را نداشت و ناگزير بود دراين‌باره به خارجي‌ها متوسل شود. خيال‌بافي‌هاي دكتر مصدق و برخي از طرفداران خوش‌خيال و نادان وي در نهايت كار دستشان داد. در مذاكرات براساس توانايي‌ها و قدرت واقعي مي‌توان چانه‌زني كرد نه براساس خيال‌پردازي، آرمان‌خواهي و شعارهاي احساسي. 

آقاي دكتر، حتما شنيده‌ايد كه مصدق در جاهاي مختلف، مثلا به خبرنگار فرانسوي مي‌گويد من نفت را به نصف قيمت مي‌فروشم يا با آمريكا مذاكره مي‌كنم كه نفت را بخرند، خوب چگونه مي‌خواسته اين نفتي را كه تكنولوژي‌اش در ايران آن زمان نبوده، استخراج كند؟ يعني مصدق داشته بلوف مي‌زده؟ 


نه. بحث بر سر مقدار خيلي كمي بود كه داشتند. آن روز را بحث مي‌كرد. وگرنه برنامه طولاني‌مدتي در كار نبود. آنها نمي‌توانستند مانند سابق نفت استخراج كنند. حتي پس از تشكيل كنسرسيوم و آمدن خارجي‌ها و از جمله انگليسي‌ها به ايران مدت‌ها طول كشيد تا توليد را به سطح قبلي رساندند. 

انگليسي‌ها مي‌توانستند بيايند طي قراردادهاي جديد، مانند قراردادهايي كه الان در تمام كشورهاي حاشيه خليج‌فارس بسته مي‌شود، كشورهايي كه اتفاقا هنوز هم تكنولوژي و نيروي انساني ماهر را ندارند، اما طرف‌هاي خارجي پيمانكار، به‌واسطه قراردادهايي كه امضا مي‌كنند، متعهد مي‌شوند در قالب قراردادهايي مثل باي‌بك سودشان را بردارند، تكنولوژي‌شان را منتقل كنند، نيروي انساني كشورهاي ميزبان را آموزش دهند و...، اما مي‌بينيم كه غربي‌ها عملا اين كار را انجام ندادند و مي‌بينيم كه آنها هم به نوعي تماميت‌خواه بودند. اين در فراهم‌نشدن شرايط قرارداد قبلي و در كل مذاكره تأثيرگذار نبوده؟ 


من در ابتدا گفتم كه آنها دنبال منافع خودشان بودند و اين‌طور نبود كه فكر كنيم فرشته‌هاي نجاتي بودند كه آمده بودند به مردم ايران كمك كنند. خب معلوم است هم توطئه مي‌كردند، هم پول مي‌دادند و هم رشوه مي‌دادند. هر كاري كه فكرش را كنيد، مي‌كردند. ولي شما چه انتظاري از آنها داشتيد؟ يك انگليسي كه از لندن آمده به مسجدسليمان در دماي ٥٠ درجه سانتي‌گراد كار مي‌كند و از زن و بچه و بهداشت و امنيت و هر چيزي محروم است، دنبال چه آمده؟ آمده به مردم ايران كمك كند؟ ما اين‌قدر ساده‌لوح هستيم؟ معلوم است كه دنبال منافعش آمده. 

معلوم است كه آمده سود بيشتر از متعارف ببرد وگرنه اصلا نمي‌آمد. ما چه انتظاري از او داشتيم؟ بايد واقع‌بين بود. اگر شما مي‌گفتيد متوسط سود شركت شما در انگلستان هر چقدر است من پنج درصد بيشتر مي‌دهم و شما چرا بيشتر مي‌بريد، خب معلوم است كه قبول نمي‌كرد.

 درعين‌حال بايد توجه كرد كه آنها با دولت‌هاي قبلي ايران قرارداد امضا كرده بودند كه دولت‌هاي بعدي را نيز موظف به رعايت مفاد اين قراردادها مي‌كرد. اصرار آنها بر قراردادهاي قبلي، به علت هزينه‌ها و سرمايه‌گذاري‌هايي بود كه كرده بودند و البته منافع استراتژيك دولت‌هاي غربي، به‌ويژه انگلستان نيز برايشان در آن شرايط جنگ سرد بسيار مهم بود. ناديده‌گرفتن اين واقعيت‌ها كمكي به پيشرفت مذاكرات نمي‌كرد. 

دولت انگلستان به‌هيچ‌وجه حاضر نبود منافع خود در خليج‌ فارس را رها كند و برود. دولت ايران علاوه بر مسائل اقتصادي بايد به اين مسائل سياسي و استراتژيك نيز توجه مي‌كرد. مذاكرات هميشه بايد حول منافع مشترك دور بزند؛ وگرنه به نتيجه نمي‌رسد. من مي‌گويم آن راه‌حلي كه انتخاب كردند، راه‌حل درستي نبود. با شلوغ‌كاري و بد و بيراه‌گفتن به غربي‌ها نمي‌توان نتيجه گرفت. شعارزدگي آفت بزرگ پوپوليسم است. همين رويكرد غلط را در دولت نهم و دهم، پس از نيم‌قرن، به اعلي درجه شاهد بوديم و نتيجه‌اش را هم ديديم. 

آقاي دكتر، اندكي هم برگرديم به نقدهايي كه به شخصيت دكتر مصدق داريد. 


به شخصيت دكتر مصدق هيچ‌گونه نقدي ندارم. من به عملكرد سياسي‌شان نقد دارم. 


شما معتقد هستيد كه آن پوپوليسمي كه مصدق در آن مقطع راه انداخت، به خاطر ابقاي خودش در قدرت بود و اگر مسئله نهضت ملي‌كردن صنعت نفت نبود، باز هم چيز ديگري را برجسته مي‌كرد. 
من نيت ايشان را نمي‌دانم و نمي‌توانم بگويم چرا اين ‌كار‌ها را كرد. من عملكرد سياسي‌ دكتر مصدق را بررسي مي‌كنم و اينكه گفتار سياسي او، گفتار پوپوليستي بود. 
او مجلسي را كه انتخاباتش را دولت خود او برگزار كرده بود و ابتدا تأكيد مي‌كرد كه انتخابات درستي بوده، بعدا كه با او به مخالفت برخاستند، به چالش كشيد و نمايندگان را عوامل و مزدوران بيگانه ناميد. 

مجلسي را كه خودش انتخاباتش را برگزار كرده بود، منحل كرد و گفت مجلس آن جايي است كه مردم هستند. اين كردار و گفتار پوپوليستي است و هميشه آثار زيان‌باري به همراه دارد. حالا اينكه به چه دليل او اين سياست را در پيش گرفته بود، بحث ديگري است. در‌اين‌باره دو فرضيه مي‌توان مطرح كرد: يك فرضيه اين است كه بگوييد مي‌خواسته قدرتش را حفظ كند و يكي هم اينكه مي‌خواست وجيه‌المله شود. 

يعني فرضيه سومي كه مصدق به‌ خاطر آن مقطع، چنين اقداماتي انجام داد، نمي‌تواند درست باشد؟ 


سومي چه فرضيه‌اي است؟ 
مي‌شود فرضيه سومي هم در نظر گرفت، به‌اين‌صورت كه مصدق به خاطر درافتادن با دشمني به نام انگليس - البته به زعم خودش- نياز است كه توده‌ها را پشت ‌سر خود بسيج كند. نه براي ابقاي قدرت و نه براي وجيه‌المله‌بودن؛ بلكه براي پيروزي نهضتي كه در آن مقطع زماني به راه انداخته بود. 


بله، اين را هم مي‌توان گفت؛ اما بسيج توده‌اي به هر وسيله‌اي مطلوب است؟ نتيجه‌اش چه شد؟ آيا اصلا روش درستي بود؟ 


در دوران زمامداري مصدق فضاي بازي به ‌لحاظ سياسي وجود دارد. جامعه مدني فعاليت مي‌كند. حتي ارگان‌ها و روزنامه‌هاي حزب توده كاريكاتورهاي مستهجني از مصدق چاپ مي‌كردند و در كل فضايي بود كه مخالفان مي‌توانستند در آن نفس بكشند و كنش داشته باشند. اين مشي دموكراتيك مصدق با اين مشي پوپوليستي كه شما از مصدق مي‌گوييد، تناقض ندارد؟ 


در حكومت هوگو چاوز هم همين‌طور بود. آنجا هم مخالفان مي‌توانستند حرف بزنند؛ اما تا يك حدي. تا آن حدي كه قدرتش را به چالش نكشند. آن موقع عكس‌العمل نشان مي‌داد. عكس‌العملش هم اين بود كه توده‌هايي را كه اكثرشان موافق او بودند، عليه آنهايي كه مخالفش بودند، تهييج مي‌كرد و به جان هم مي‌انداخت.

 طرفداران مصدق هم محض اطلاع شما همين كار را مي‌كردند. در دوره مصدق هم يك عده چماق‌كش حرفه‌اي طرفدار دكتر مصدق بودند كه سراغ مخالفانش مي‌رفتند و مجالس‌شان را به هم مي‌زدند. آنها هم شعبان‌‌ بي‌مخ‌هاي خودشان را داشتند و پنهان هم نمي‌كردند.

 بعدا چون تمايل روشنفكران اين طرفي بود، همه آنها را از حافظه تاريخي پاك كردند. مي‌دانيد كه آقاي كاشاني در ماه‌هاي آخر با مصدق مخالفت مي‌كرد و در دو، سه ماه آخر اين مخالفت علني شده بود. جلساتي را كه آيت‌الله كاشاني در تير ١٣٣٢ در منزل خود برگزار مي‌كرد، چماق‌كشان طرفدار دولت به هم مي‌زدند. شما به اين مي‌گوييد آزادي؟ البته بله. يك نوع آزادي است؛ يعني هركس بخواهد مي‌تواند هركس ديگر را بزند! بعد در پاسخ اينكه چرا دولت جلوي اين كارها را نمي‌گيرد، مي‌گفتند اينها غيرتي‌اند و خونشان براي منافع ملي به جوش آمده و نمي‌توان جلوي‌شان ايستاد.

 مي‌گفتند آقاي كاشاني طرفدار انگلستان شده و اينها هم دارند با انگلستان مي‌جنگند. اين رفتار را هرچه مي‌خواهيد بناميد؛ اما يقينا آزادي‌خواهانه نيست. 

در جايي سنجابي از روز كودتا نقل مي‌كند كه همه اعضاي دولت جمع مي‌شوند كه به مصدق بگويند در راديو از مردم بخواهد به خيابان‌ها بريزند. آيا اين با آنچه شما مي‌گوييد هرجا قدرتش به خطر مي‌افتاد، لشكركشي خياباني مي‌كرد، تناقضي ندارد؟ 


من نمي‌گويم مصدق چنين كاري مي‌كرد. طرفدارانش مي‌كردند. آنهايي كه به خانه كاشاني مي‌ريختند و مجلس او را به هم مي‌زدند، به دستور مصدق نبود. طرفدارانش اين كار را مي‌كردند. 

همان‌طور كه طرفداران حزب توده براي حزبشان اين كار را مي‌كردند و طرفداران شاه و شعبان بي‌مخ هم براي شاه اين كار را مي‌كردند. الزاما اين‌طور نبود كه شاه تلفن كند به شعبان بي‌مخ كه مثلا برو اين كار را انجام بده. نيازي به اين كار نبود.

 من چنين حرفي نزدم. من مي‌گويم كه در آن فضاي پوپوليستي و زماني كه شما درِ مجلس را بسته و آن را منحل كرده‌ايد، سياست به چماق‌كشي و عربده‌كشي خياباني تبديل مي‌شود. مردم بر سروكله همديگر مي‌زنند. دكتر مصدق زمينه اين كار را فراهم كرد؛ مي‌شود از اين سياست دفاع كرد؟ 


ولي به قول شما اين ديگر پاك شده است و كمتر كسي از اين خبر دارد. 


بله. اين داستاني كه شما مي‌گوييد مصدق روز ٢٨ مرداد از اينكه مردم را به خيابان‌ها بكشاند امتناع كرد، نيتش را نمي‌توانيم دريابيم. شايد از قدرت‌گرفتن توده‌اي‌ها نگران بود و شايد هم ديگر اميدي به موفقيت سياست‌هايش نداشت و مي‌خواست به صورت قهرمان ملي كنار برود و در يادها بماند.

 خاطره‌اي را احسان نراقي از قول دكتر صديقي، يار وفادار دكتر مصدق، نوشته است به اين مضمون كه وقتي خانه دكتر مصدق را غارت مي‌كردند، او [دكتر صديقي] به اتفاق دكتر مصدق و دكتر شايگان مي‌روند از ديوار بالاي روي پشت‌بام همسايه در گوشه‌اي مي‌نشينند. دكتر شايگان مي‌گويد «بد شد». مصدق يك‌مرتبه از جا مي‌پرد و مي‌گويد «چي بد شد؟ بايستيم اين ارازل‌واوباش ما را در مجلس ساقط كنند. در‌حالي‌كه حالا دو ابرقدرت ما را ساقط كردند. خيلي هم خوب شد. چي چي بد شد»

 صديقي و امثال او خيلي به مصدق فشار آورده بودند كه مجلس را منحل نكند، چون با اين كار دست شاه براي بركناري دكتر مصدق باز مي‌شد. آن‌موقع مصدق مي‌گفت كه شاه جرئت چنين كاري را ندارد و بعد معلوم شد شاه تحت فشار آمريكايي‌ها آن حكم‌ها را امضا كرد. منظور شايگان از اينكه مي‌گفت بد شد اين موضوع بود كه به بركناري مصدق منجر شد. اما آن طرف (دكتر مصدق) مي‌گويد كه نه، خيلي هم خوب شد؛ براي اينكه اگر آن مجلس منحل نمي‌شد، بعدا او را استيضاح مي‌كردند و مي‌گفتند كه مجلس فلاني را استيضاح كرد و برانداخت؛ يعني مردم برانداختند اما حالا مي‌گويند خارجي‌ها برانداختند. 

در اينجا آن فرضيه مربوط به انگيزه وجيه‌المله‌شدن محتمل به نظر مي‌رسد. اگر اين فرضيه درست باشد، علت امتناع دكتر مصدق از كشاندن مردم به صحنه، كه در آن اوضاع و احوال مي‌توانست نتايج پيش‌بيني‌ناپذيري  داشته باشد، تا حدودي روشن مي‌شود. 

در فاصله آن سه روز ٢٥ تا ٢٧ مرداد، توده‌اي‌ها ريختند به خيابان‌ها و تظاهرات كردند، مجسمه‌هاي شاه را سرنگون كردند و شعار جمهوري جمهوري سر دادند. مصدق مخالف اين‌ كارها بود. 

او درواقع به بن‌بست رسيده بود. براي اينكه از اين بن‌بست با سربلندي بيرون بيايد، ظاهرا ترجيح مي‌داد همين اتفاق بيفتد؛ يعني او را به‌اصطلاح «ابرقدرت‌ها» ساقط كنند. راه اصولي‌ البته اين بود كه حكم بركناري را مي‌پذيرفت و كنار مي‌رفت و خود را در مقام رهبر اپوزيسيون قانوني حفظ مي‌كرد. اينكه چرا نپذيرفت يك سؤال اساسي است. دكتر مصدق و طرفدارانش توضيحاتي در اين‌باره مي‌دهند كه اغلب كودكانه و غيرقابل‌قبول است.

 مثلا دست‌خط مخدوش بود و مال خود شاه نبود. خب يك تماسي با دربار يا خود شاه حقيقت را معلوم مي‌كرد. دكتر مصدق مضمون حكم بركناري خود را تا سه روز بعد، يعني تا ٢٨ مرداد علني نكرد. روز ٢٥ مرداد دولت اعلام كرد كه اقدامي براي كودتا صورت گرفته و به شكست انجاميده است.

 مردم هم به خيابان‌ها ريختند و ابتكار عمل به دست افراطيون و توده‌اي‌ها افتاد. اين تظاهرات هراس در دل مردمان عادي، بازاريان و روحانيون انداخت. اشتباه بزرگ دكتر مصدق، درواقع، امتناع از پذيرفتن حكم قانوني بود. شما اگر تاريخ را با دقت بخوانيد متوجه مي‌شويد كه چقدر آن را تحريف كرده‌اند و اين كار را عمدتا طرفداران مصدق و چپ‌ها و روشنفكران انجام دادند. شاه مخالفتي با ملي‌كردن صنعت نفت از سوي دكتر مصدق نداشت. شاه از اينكه مصدق را بركنار كند، واهمه داشت. آمريكايي‌ها به او فشار آوردند كه اين‌كار را انجام دهد.

 تنها تعبيري كه از كودتا مي‌شود كرد، همين است كه چرا آمريكايي‌ها و انگليسي‌ها شاه را ترساندند و مجبور كردند نامه بركناري مصدق را امضا كند. اين كار دخالت در امور داخلي ايران بود. بله اگر اين كار را محكوم كنيد، حق با شماست. به تعبيري اين كار كودتاست ولي اين اصلا مؤثر واقع نشد. ٢٥ مرداد آن كودتا شكست خورد، مصدق كنار نرفت. 
بعد هم گزارش دفتر مركزي سيا در آمريكاست كه مي‌گويد عمليات آژاكس شكست خورد و دولت مصدق را نمي‌شود بركنار كرد و به دولت آمريكا توصيه مي‌كند كه خودتان را براي مذاكره با مصدق آماده كنيد. آنها فكر مي‌كردند ديگر بركناري دولت دكتر مصدق اصلا امكان‌پذير نيست. پس در ٢٨ مرداد چه اتفاقي افتاد؟ مي‌گويند دوباره آمريكايي‌ها كودتا كردند. 


اين جزء دوم نقشه‌شان بود؟ 
اصلا نقشه دومي وجود نداشت. 


پس آن دلارهاي تانخورده در جيبشان يا آن اسناد سيا كه هماهنگ كرده بودند، چه چيزي بود؟ 


دلارها مربوط به اقدام قبلي است كه به نتيجه نرسيد. تازه مگر چقدر بود؟ ببينيد اينها اصلا توهين به ملت ايران است كه بگوييم مثلا با ٦٠‌ هزار دلار كه بخش عمده آن هم هزينه نشد، در ايران رژيم عوض كردند. 

در ٢٨ مرداد عده‌اي از بازار راه افتادند و آمدند به ميدان توپخانه و بالاتر. ارتشي‌هاي طرفدار شاه هم كه ديدند عده‌اي در خيابان‌ها هستند، قوت قلب گرفتند. آنها كه از اتفاقات روزهاي قبل ترسيده بودند و گمان مي‌كردند موضوع بركناري شاه و كمونيستي‌كردن كشور است، به تظاهر‌كنندگان پيوستند. 

خب آن‌‌طرف هم درست و نادرست تبليغات مي‌كردند. آمريكايي‌ها و انگليسي‌ها هم همين‌طور بي‌كار ننشسته بودند. اما ابتكار عمل در روز ٢٨ مرداد به هيچ‌وجه در دست خارجيان نبود. آنچه با مشاركت عده قليلي از مردم و پشتيباني نيروهاي مسلح در روز ٢٨ مرداد در كشور اتفاق افتاد، نتيجه دست‌كشيدن اكثريت مردم از پشتيباني دولت دكتر مصدق بود. نسبت‌دادن تغيير دولت به مشتي اوباش و فواحش توهين به مردم ايران است. اوباش‌ناميدن مخالفان سياسي از سنت‌هاي مذمومي است كه مصدقي‌ها و توده‌اي‌ها از آن زمان به شدت ترويج كرده‌اند. بايد بدانيد كه شعبان بي‌مخ در روز ٢٨ مرداد در زندان بود و در بعدازظهر ٢٨ مرداد او را آزاد كردند؛ يعني زماني كه آن به‌اصطلاح كودتا پيروز شده بود.