شهردارآنلاين :: پايگاه جامع خبري مديريت شهري : آيت‌الله منتظري حكم اعدام مرا لغو كرد
چهارشنبه، 23 اسفند 1396 - 10:28 کد خبر:49119
شهردارآنلاين: بايد آقاي منتظري ملاحظه مي‌كرد و نظر مي‌داد. حكم من رفت قم و تخفيف خورد، شد حبس ابد. دو سالي كه زندان بودم، يك عفو ديگر خوردم و شد ١٠ سال.


متولد ۱۳۱۵ در قزوين است. جامعه‌شناس و تاريخ‌نگار ايراني و استاد پژوهشكده تاريخ پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي؛ چندين بار گفت‌وگويم با او به تعويق افتاد تا اينكه سرانجام توانستم يك روز ظهر در پاييزِ گرمِ تهران با او ملاقات كنم.

 از دغدغه‌هاي ٨٠سالگي‌اش گفت و اتفاقات پيش از انقلاب و بعد از انقلاب را با او مختصرا مرور كرديم. او بيش از اينكه يك فعال سياسي باشد، يك آكادميسين است. در سال‌هاي ۱۳۳۳–۱۳۳۷ دوره كارشناسي فلسفه و علوم تربيتي و كارشناسي‌ارشد علوم اجتماعي را در دانشگاه تهران گذراند و دوره دكتراي تاريخ و دكتراي جامعه‌شناسي را به‌ترتيب در سال‌هاي ۱۳۵۱ و ۱۳۵۶ در دانشگاه پاريس به پايان برد. آنچه مي‌خوانيد، گفت‌وگو با ناصر تكميل‌همايون از روزهاي رفته و حالِ امروزش است.

 آقاي دكتر تكميل‌همايون! شما سال ١٣٢٢ به مدرسه «بدر» كه آن زمان جزء مدارس مدرن به‌حساب مي‌آمد، رفتيد و مشغول تحصيل شديد، قبل از آن نيز به مكتب‌خانه‌ مي‌رفتيد؛ اين ذهنيت وجود داشت كه در آن زمان چون مدارس مدرن به علوم غيرديني بيشتر مي‌پردازند، بچه‌ها نيز گرايش‌هاي غيرديني پيدا مي‌كنند؛ خانواده شما مذهبي بودند؟

قزوين و مذهب گره‌خورده به يكديگرند. البته اين سؤال شما درباره  من چندان صادق نيست. من در پنج، شش‌سالگي به مكتب‌خانه مي‌رفتم و بعد از اينكه مقداري آموزش‌هاي اوليه به ما داده مي‌شد و مدرسه‌هاي مدرن مي‌توانستند ما را نام‌نويسي كنند، ما را مي‌بردند و ثبت‌ناممان مي‌كردند. فقط حُسنش براي من اين بود كه بچه‌هايي كه تازه آمده بودند ، مثلا «بابا آب داد» و اين چيزها را مي‌خواندند و تازه ياد مي‌گرفتند، من به دليل اينكه الفبا را در مكتب‌خانه ياد گرفته بودم مقداري از آنها جلوتر بودم. آن جنبه‌هاي غيرديني كه شما فكر مي‌كنيد به آن شدت نبود.

 ماجراي آذربايجان و فرقه دموكرات تا چه اندازه در شكل‌گيري تفكرات و هيجانات در شما تأثير گذاشت؟


در همان سال‌ها من كلاس دوم، سوم ابتدايي بودم كه مسئله آذربايجان اتفاق افتاده بود و اين مسئله براي قزوين بسيار مهم بود. در آنجا يك جريان حزب توده و وابستگان آن بودند و يكي هم فرقه دموكرات كه مي‌گفتند آذربايجان آزاد شد و... در همان زمان يكي از معلم‌هايمان در قالب سرود به ما شعرهايي ياد مي‌داد و مي‌گفت «اي خطه آذر آبادگان» يعني آذربايجان براي ايران است ولي طرفداران حزب توده مي‌گفتند: «كشور آذر بادگان». ما كشور را مي‌فهميديم اما خطه را نه.

بعدها كم‌كم به ما حالي مي‌كردند كه توده‌اي‌ها مي‌خواهند آذربايجان از ايران جدا شود. يعني بخشي از ايران را بگيرند. ازآنجايي‌كه پدربزرگ من مشروطه‌خواه بود و دايي‌ام نيز در اين ماجراها شركت داشت، حساسيت‌ داشتيم و دل‌مان نمي‌خواست كه چنين اتفاقي بيفتد. اين براي دوراني بود كه درك ما از مسائل كودكانه بود و بعد به‌مرور زمان كه سنم بالاتر رفت و ماجراي آذربايجان و نقش استالين و جنگ جهاني دوم و اثرات آن دستم آمد، فهميدم كه چه احساس زيبايي آن‌موقع درست [به‌درستي] پيدا كرده بودم.

 شما گفتيد كه خانواده‌تان مشروطه‌خواه بودند. در آن زمان عضو جرياني به‌صورت رسمي بودند؟


نه! آن‌موقع جزء طرفداران آقا سيدجمال مجتهد قزويني بودند كه ايشان در وهله اول مشروطه‌خواه بودند و با بازارياني بودند كه طرفدار مشروطه بودند. اما پس از مدتي تغيير موضع داد و رفت سمت شيخ فضل‌الله، پدربزرگ من ديگر اين قضايا را رها كرد و از ايران رفت به سمت دمشق و عتبات و همان‌جا هم درگذشت. ولي هسته‌هاي مشروطه‌طلبي و قانون‌خواهي در خانواده ما پراكنده ‌شده بود.

 چه سالي به تهران آمديد؟

من كلاس پنجم دبستان وارد تهران شدم، مي‌شود حدودا ١٣٢٦، ۱۳٢٧.

هم‌دوره‌اي‌هايتان را به خاطر داريد؟
 در دوره دبستان كه كسي يادم نمي‌آيد، اما در دبيرستان آقاي دكتر ابوالقاسمي زبان‌شناس، آقاي محمود كيانوش شاعر، چند نفر از خانواده عمويي بودند كه چپ بودند، از جريانات ملي آقاي خسرو سيف بود، آقاي كشاني كه توده‌اي بود، آقاي پرويز دوايي بود، پسرخاله‌اش بهرام ري‌پور نيز بود كه وقتي براي حزب ملت ايران مقاله مي‌نوشتند، دوايي امضا مي‌كرد «پرتو» و ري‌پور به اسم «شراره» امضا مي‌كرد.

 كدام دبيرستان بوديد؟

من اول، دبيرستان «علامه» بودم كه چون در جنوب تهران در محلِ خيلي پرتي بود، معروف بود به «علامه گدا»؛ يعني تمام شاگردان آنجا از طبقه پايين جامعه بودند.

 خانواده متمولي نبوديد؟


نه اصلا! ما از تهيدستان جامعه بوديم.

 شما در همان دوران دبيرستان به حزب «ملت ايران» ايران پيوستيد. از چه طريق با حزب آشنا شديد؟


من كلاس هشتم بودم. دور اول زمامداري دكتر مصدق بود و من هم شديدا مصدقي بودم. از طرفي چون جنبه‌هاي ديني نيز در من وجود داشت، آيت‌الله كاشاني هم براي من مهم بود. بنابراين حزب ملت ايران از دو جنبه ملي و مذهبي براي من اهميت داشت و به‌اين‌ترتيب من وارد حزب شدم. كلاس دهم نيز بودم كه به زندان افتادم.

 ماجراي زندان رفتنتان در ١٦‌سالگي چه بود؟


وقتي شيلات ملي شد، ما همه جوان بوديم و رهبرانمان مانند آقاي داريوش فروهر و ديگران نيز جوان بودند. مي‌گفتيم چرا وقتي نفت ملي مي‌شود، ما بايد شادمان و خوشحال باشيم و تظاهرات بكنيم و... اما سر ماجراي شيلات بايد سكوت كنيم؟ اين شد كه ما تظاهرات كرديم و همان‌موقع هم ما را گرفتند و انداختند زندان.

 چند وقت زندان بوديد؟


١٦ روز. در همان ١٦سالگي يك قصيده هم گفته بودم كه اين‌گونه شروع مي‌شد: «١٦روزي به زندان بلا بودم، مكان...»

 شما آقاي داريوش فروهر را ديده بوديد؟


بله. آقاي فروهر بسيار انسان پاك‌دامن، بااخلاق و براي ما جواني كاريزماتيك و وطن‌دوست بود و بسيار مصدقي كه اين مورد براي ما خيلي مهم بود.

 شما بعد از كودتاي ٢٨ مرداد از حزب جدا شديد؟


نه به آن معنا جدا نشدم اما به علت اينكه دانشجو شدم و مشغول درس بودم و دانشگاه مي‌رفتم در خط ديگري قرار گرفتم اما ارتباطاتم را حفظ كردم تا زماني كه جبهه ملي دوم شروع شد، دوباره با آقاي فروهر تماس گرفتيم و فعاليت‌هايي را شروع كرديم تا اينكه من بعد از دوره فوق‌ليسانس از ايران رفتم و در خارج جبهه ملي سوم را تشكيل داديم.
 شما سال ١٣٣٣ وارد دانشگاه شديد. از دانشگاه پس از كودتا بگوييد.

دانشگاه مقداري در خفقان بود و حالت سابق را نداشت. ما نيز بيشتر دنبال درس بوديم و استاد ما آقاي دكتر صديقي بود. مي‌خواستيم از محضر ايشان استفاده كنيم و به‌نوعي خودسازي كنيم. تا اينكه دانشجويان براي مراسم ١٦ آذر تظاهرات كردند و من دوباره كشيده شدم به آن سمت. آن روز با پروانه فروهر رفتم كه او و آقاي بني‌صدر سخنراني داشتند. از آنجا به بعد ديگر كم‌كم وارد جبهه ملي شديم با تمايلات حزب ملت ايران.

 از چه زماني وارد جبهه ملي دوم شديد؟


هم‌زمان با تشكيل جبهه ملي دوم. بعد از كودتا ما مقداري تمايلات نهضت مقاومت ملي داشتيم و بعد همان جريان تبديل شد به جبهه ملي دوم. البته ما مي‌گفتيم جبهه ملي و بعدها براي اينكه با جبهه ملي اول و اصلي اشتباه نشود، مي‌گفتيم جبهه ملي دوم.

  شما در دانشگاه فعاليت سياسي مي‌كرديد؟


در اين مورد من با نظر دكتر صديقي موافق بودم؛ يعني در دانشگاه بيشتر برويم سراغ مسائل علمي و بيرون از دانشگاه نيز فعاليت‌هاي سياسي. من همان دوراني كه دستيار (assistant) جامعه‌شناسي در دانشسراي عالي شدم، هيچ‌وقت سر كلاس هيچ دانشجويي را به سياست دعوت نمي‌كردم. فقط كار علمي‌ام را مي‌كردم اما اگر از دانشگاه مي‌رفتيم بيرون و كسي مي‌آمد نزد من، مي‌گفتم كه طرفدار جبهه ملي هستم.

 از آشنايي‌تان با احسان نراقي بگوييد.


تزم [ليسانس] را با دكتر صديقي، استاد جامعه‌شناسي و به زباني بنيان‌گذار جامعه‌شناسي در ايران نوشتم. بعد از نوشتن تز، صديقي با لحن رسمي خاص خودش به من گفت كه نمره شما را دادم، فردا ساعت چهار بعدازظهر بياييد در مؤسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي بگيريد.

وقتي مي‌گفت ساعت فلان، بايد ساعت فلان مي‌رسيديم. من روز بعد ساعت چهار به مؤسسه رفتم اما ديدم كه سيدحسين، مستخدم اتاقشان مي‌گويد آقا با شوراي مؤسسه جلسه دارد. من به‌ صرافت افتادم كه اگر بروم در بزنم و وارد شوم، دكتر صديقي مي‌گويد «آقاجانم شما ليسانسيه هستيد، متوجه نمي‌شويد كه ما جلسه داريم!» و اگر نروم، مي‌گويد «مگر من خود نمي‌دانستم جلسه دارم». خلاصه در وضعيت سختي قرارگرفته بودم، چون صديقي خيلي مقرراتي بود. ديدم سيدحسين دارد يك سيني چاي مي‌برد.

گفتم سيد صبر كن. من روي يك كاغذ كوچك براي دكتر صديقي نوشتم «استاد محترم، جناب آقاي دكتر صديقي، بعد از سلام، حسب‌الامر شرفياب شدم و چون جلسه داشتيد، من بيرون منتظر خواهم بود. ارادتمند». اين را برد و به دكتر صديقي داد. سيدحسين آمد گفت آقا مي‌گويند بيا تو. گفتم واي بر احوال ما.

آقا احضار فرمودند. رفتم ديدم استادها در جلسه نشسته‌اند. دكتر صديقي گفت بياييد اينجا بنشينيد روي اين صندلي. گفت «رساله شما را دو بار خواندم. ادبيت و عربيت رساله شما و دقت شما از برخي استادان ما هم قوي‌تر است. نمره شما را هم به دانشگاه دادم». همين‌كه مي‌خواستم بيرون بروم، يكي از استادان بلند شد و گفت آقاي تكميل‌همايون، مي‌توانم خواهش كنم كه بمانيد، با شما كار دارم. اين آقا دكتر احسان نراقي بود. وقتي‌كه آقاي دكتر نراقي جلسه‌شان تمام شد، آمد به من گفت من مي‌خواهم شما در بخش جامعه‌شناسي دانشسراي عالي با ما كار كنيد.

من گفتم اتفاقا در دانشسراي عالي كتابدارم. دكتر نراقي گفت كه من نامه مي‌نويسم كه از كتابخانه به بخش جامعه‌شناسي دانشسراي عالي منتقل شويد تا بياييد با ما كار كنيد، من هم از خدا مي‌خواستم. بعد هم من همكاري‌ام را با ايشان شروع كردم و بعدش هم كه سال‌هاي سال در پاريس و جاهاي ديگر نيز با ايشان همكاري‌هاي علمي مي‌كردم و حتي در زندان نيز با او بودم.


 سال ١٣٥٥ براي ديدن مادرتان به ايران برمي‌گرديد اما دراين‌بين با مهندس بازرگان، آقاي فروهر، آقاي دكتر سحابي و ديگران ديدار كرديد؛ محوريت ديدارها در باب چه موضوعي بود؟


بله، صحبت‌هايي كه مطرح مي‌شد، اين بود كه در اين زمان چه بايد كرد؟ به‌هرحال ما طرفدار انقلاب بوديم اما يك عده در جبهه ملي بودند كه هنوز متعادل بودند و دربند قانون مشروطيت و... اما ما مي‌گفتيم كه آن دوران تمام شد، بايد به سمت انقلاب رفت و اگر هم در مقابل انقلاب بايستيم، انقلاب ما را نابود مي‌كند.

 زماني كه در خارج كشور بوديد، فعاليت‌ سياسي به‌ صورت رسمي داشتيد؟


بله، من جبهه ملي سوم بودم. در خارج از كشور ما نشريه‌اي داشتيم به نام خبرنامه جبهه ملي كه تمام اخبار سياسي روز را منعكس مي‌كرديم و مقالات سياسي در آن مي‌نوشتيم. بيشترين فعاليت را در اين زمينه آقاي بني‌صدر انجام مي‌داد. من هم البته در اين نشريه مقاله داشتم و كارهاي ديگري هم مي‌كرديم.

مثلا از ايران براي ما كتاب مي‌آمد و زير بعضي از حروف نقطه گذاشته مي‌شد و ما مجبور بوديم آنها را به‌اصطلاح رمزگشايي كنيم و اين نقطه‌ها را به هم وصل مي‌كرديم تا بدانيم چه بايد بكنيم. من مسافرت نيز مي‌رفتم به آمريكا و در آنجا چند سخنراني ‌كردم. از ايران نيز گاهي اوقات كساني مي‌آمدند؛ مثلا عبدالرحمن برومند و بختيار مي‌آمدند. ما با بختيار آن زمان هم مخالف بوديم.

  مگر نظر بختيار چه بود؟


او مي‌گفت كه آيت‌الله خميني (ره) را رها كنيد، عليه آمريكا نيز شعار ندهيد، ما در آمريكا گروه‌هايي داريم كه طرفدار ايران‌ هستند و شما آنها را مي‌رنجانيد. بالاخره ما آن زمان جوان بوديم و در جواب مي‌گفتيم كه امپرياليست خوب و بد ندارد، همه‌شان يكي هستند. ما نمي‌توانيم آمريكا را فراموش كنيم كه آن كودتاي وحشتناك را براي ما رقم زد. در ضمن آيت‌الله خميني(ره) حرف‌هايي مي‌زند كه مورد قبول ماست.

حرف‌هايي راجع ‌به استقلال ايران و آزادي و دموكراسي و عدالت و صحبت‌هايي كه ايشان تابه‌حال كرده‌اند، صحبت‌هاي خوبي است و از طرفي مردم نيز به ايشان اقبال خوبي دارند. ما هم كم‌وبيش بايد سعي كنيم در خط مردم باشيم.

 شما سال ١٣٦٠ به زندان رفتيد. به چه جرمي؟


به جرم اختفا و فراري‌دادن بني‌صدر.


 شما بني‌صدر را فراري داديد؟
نه! من بني‌صدر را به مجاهدين تحويل دادم و او يكي، دو هفته با مجاهدين بود و بعد آنها او را از ايران خارج كردند.


 خانه بني‌صدر مگر در محاصره نبود؟
بله! ولي قبل از ‌اينها ما اول بني‌صدر را از خانه‌اش فراري داديم و بعد او را برديم سه خانه ديگر. خانه سوم كه ما رفتيم، خانواده بني‌صدر با من تماس گرفتند كه شما آدم خوبي هستيد و... ولي گروه و دسته نيرومندي نداريد؛ اما مجاهدين مي‌گويند ما همه كار مي‌توانيم بكنيم.

اين‌قدر گفتند كه من گفتم بيايند و با هم صحبت كنيم. با هم قرار گذاشتيم و يكي‌ از آنها آمد كه اسمش حسين نواب‌صفوي بود كه بعدا اعدام شد. با او صحبت‌ كرديم و بعد هم بني‌صدر گفت بيايند با من صحبت كنند. اما آن زمان همان خانه سومي كه بوديم، ديگر لو رفته بود و اگر ما با مجاهدين كنار نمي‌آمديم، ممكن بود آنها ما را لو بدهند. سه، چهار روزي صحبت كرديم و من مدام به بني‌صدر اشاره مي‌كردم كه بگويد نمي‌آيم؛ چراكه ما منتظر بوديم آقاي فروهر را پيدا كنيم، بني‌صدر را ببريم پيش آقاي پسنديده و از پيش ايشان برويم خدمت امام خميني (ره) و قضيه را به ‌صورت مسالمت‌آميز تمام كنيم؛ اما متأسفانه آقاي فروهر را پيدا نمي‌كرديم.

بالاخره يك روز آمدند و ماشين آوردند كه برويم. يك ماشينِ قراضه‌ زرد تاكسي، يك خانم چادري جلو نشسته بود و يك بچه‌ هم بغلش بود كه او هم صد‌درصد مجاهد بود. او عينك زده بود؛ اما چشم او را از پشت عينك بسته بودند. صندلي عقب هم عباس داوري، نماينده مجاهدين، نشسته بود. بني‌صدر هم عقب سوار شد. بچه را هم دادند به بني‌صدر. به ‌اين صورت رفتند. وقتي آن ماشين حركت كرد، يك ماشين آخرين سيستم، جلو و ماشين ديگري در عقب، تاكسي را همراهي مي‌كردند.


 سر اين ماجرا به شما حكم اعدام دادند؟


نه‌فقط به خاطر اين موضوع. بابت چيزهاي ديگر هم بود. آن زمان حكم‌هاي بالاي ١٥ سال را بايد آقاي منتظري ملاحظه مي‌كرد و نظر مي‌داد. حكم من رفت قم و تخفيف خورد، شد حبس ابد. دو سالي كه زندان بودم، يك عفو ديگر خوردم و شد ١٠ سال.


 باز يك قانون تصويب كردند كه كساني كه در زندان باشند و يك‌سوم زندان‌شان را سپري كرده باشند و ثابت شده باشد كه اهل اسلحه نبودند، بقيه زندان‌شان را مي‌توانند به ‌صورت تعليقي در بيرون از زندان بگذرانند و به‌اين‌ترتيب حكم من ١٠ سال هم تعليق خورد. سال ١٣٦٥ نيز بيرون آمدم و آقاي بروجردي من را به پژوهشگاه علوم انساني آوردند و بعد از چند سال من به استخدام پژوهشگاه درآمدم.


 در ٨١‌سالگي دغدغه ناصر تكميل‌همايون چيست؟


وحشت من از اين است كه توطئه‌هاي بزرگي پديد ‌آيد كه وحدت و يگانگي ايران به‌‌هم بخورد؛ چراكه من شديدا به استقلال ايران اعتقاد دارم؛ يعني بدون نفوذ هيچ قدرت خارجي. چه روس باشد و چه آمريكايي. ايران بايد مستقل باشد و خودِ مردم ايران تصميم بگيرند.


 البته لازمه اين استقلال دموكراسي است. از لحاظ علمي نيز متأسفانه مي‌بينم كه علم به‌ويژه علوم انساني به‌ صورت ابزار درآمده است كه اين باز به دموكراسي برمي‌گردد؛ مثلا تاريخ مملكت‌مان را سانسور مي‌كنيم، همه حرف‌ها گفته نمي‌شود. البته هرچه بكنند، تاريخ واقعي سرانجام مشهود مي‌شود؛ ولي اين باعث مي‌شود كه يكي، دو نسل گمراه ‌شوند.
مي‌خواهم كه تاريخ ايران در ابهام نماند و كشور در همه احوال استقلال خود را از دست ندهد. براي من به‌عنوان يك مبارز پير و شايد با اندك تجربه، ايران و پايندگي آن آرزوي هميشگي است و به زبان لسان‌الغيب: «من و دل‌ گر فدا شديم چه باك/ غرض اندر ميان سلامت اوست».

*روزنامه شرق