شهردارآنلاين :: پايگاه جامع خبري مديريت شهري : اعتقادي به «شاملوي بزرگ» كه مي‌گويند، ندارم
دوشنبه، 14 اسفند 1396 - 06:41 کد خبر:48608
شهردارآنلاين: احمد غلامي / شرق


ابراهيم گلستان با كسي تعارف ندارد، حتي با خودش. با تملق‌ها و تعارف‌هاي مرسوم ايرانيان نمي‌توان دلش را به‌دست آورد. همين نكته است كه انتقادات گزنده‌اش را ارزشمند مي‌كند. حرف‌ها، نقدها و نظراتش بيانگر ديدگاهش به هستي است، از رعونت و خودشيفتگي و توهمي كه اغلب اين روزها به‌ آن گرفتاريم، بَري است.

وضع‌گيري‌هاي بِجاي او به‌ قول خودش تنها براي اين است كه خشتي روي ديواري به‌خطا گذاشته نشود! ابراهيم گلستان در جامعه كنوني ما آدمي تند و بي‌رحم به‌ نظر مي‌رسد، كه هست. به‌راستي كسي دوست ندارد حماقت‌هايي برملا شود كه سالياني است در فرهنگ ما رسوب كرده و به آن خو كرده‌ايم، يا از آن ارتزاق مي‌كنيم. حال آن‌كه وظيفه و رسالت روشنفكر برملاكردنِ حماقت‌هاي آدمي‌ست، چه فرقي دارد اين حماقت‌ها از آنِ چه كساني يا چه دارودسته‌اي باشد.

ابراهيم گلستان سالياني است كه دست به اين كار مي‌زند و حتي خودش نيز از مكافاتِ آن در امان نيست. او معتقد است هركس كه فكر مي‌كند بايد بگويد، يا شايسته است كه بگويد و هركس در كار قدرت و اعمال قدرت است بايد گوش شنوا داشته باشد و بشنود، حتي اگر نشنود اين گفته سعدي را بايد در خاطر داشت كه «گر بشنوي نصيحت وگر نشنوي، به صدق/ گفتيم و بر رسول نباشد به جز بلاغ».سخن‌گفتن از جايگاه ابراهيم گلستان در ادبيات داستاني و جريان روشنفكري ما از آن‌دست افاضاتِ كليشه‌اي است كه بي‌درنگ او را به‌خشم خواهد آورد. بهتر آن است كه براي در امان‌ماندن از ابراهيمي كه گلستاني ندارد، به همين بسنده كنيم كه ابراهيم گلستان بي‌شك خود از نويسندگان روشنفكر ما است كه در حضوري پررنگ در سياست، در حزب توده و نيز در روزنامه‌هاي اين حزب و انتقاداتش از وابستگان به آن، كار خود را كرده است. گيرم خودش به وجودِ روشنفكر در ايران اعتقادي نداشته باشد!

در اين گفت‌وگو كه چندي پيش براي كنكاش در نقش نويسندگانِ روشنفكر مستقل با ابراهيم گلستان انجام شده است، از فضاي سوت‌وكوري مي‌گويد كه امكانِ پاگرفتنِ جرياني موسوم به روشنفكري را در ايران ايجاد نكرد، به‌جز بعضي نفرات كه يكباره بدرخشيدند و محو شدند.

اگر روشنفكران را به‌نوعي حد واسط بين مردم و حكومت‌ها بدانيم، اكنون در جامعه ما از اين منظر خلأيي احساس مي‌شود. به‌تعبيري گروه‌هايي كه صلاحيت اين كار را ندارند، سعي دارند به‌طرزي كاذب اين حفره را پُر كنند كه طبعا تأثير جريان روشنفكري را ندارند. اگر بخواهيم جريان روشنفكري اصيل را بررسي كنيم، شايد بايد به گذشته بازگرديم تا از خلالِ نوعي رجعت به تاريخِ معاصرمان وضعيت امروز و اين خلأ را درك كنيم.

شما از جريان روشنفكري حرف مي‌زنيد، اگر من از شما بپرسم كه چه كساني در اين جريان روشنفكر بوده‌اند، به‌ناچار نامِ كساني را خواهيد آورد كه من مطلقا به روشنفكربودنِ اينها اعتقاد ندارم. من اصلا فكر روشن از اينها نديدم. آدم اول بايد فكر بكند، در زمينه‌هاي روشني فكر كند و به‌روشني فكر كند و بعد به آن جهت دهد. آدم‌هايي بودند مثل حاج‌‌سيدجوادي كه در روزنامه كيهان مي‌نوشت و نمي‌دانست چپ چيست. آنها كه در حزب توده بودند، دنبال فكركردن نمي‌رفتند، البته من خودم هم يك‌موقعي در حزب توده بوده‌ام اما غالبِ آنها اين‌طور بودند.

فرض كنيد توده‌اي‌ها سر كار آمده بودند، شك نكنيد عين همين افرادي عمل مي‌كردند كه شما معتقديد عليه روشنفكران هستند و عين همين كارها را مي‌كردند. من در حال نوشتنِ مطلبي هستم راجع به مقاله‌اي كه آقاي طبري حدودِ سال‌هاي ١٣٢٦ نوشته بود. اين آدم واقعا نمي‌دانست چه مي‌نويسد و فقط دنباله حرف كسي ديگر را گرفته بود و وقتي هم كه به او توضيح دادم، آن را چاپ نكرد. مسئله اين است كه جريان روشنفكري بيشتر فكرشان را از جاهاي ديگر گرفته بودند و آدم‌هايي كه درست فكر مي‌كردند، خيلي كم بودند.

خليل ملكي درست فكر مي‌كرد اما او هم چنان با غيظ فكر مي‌كرد كه با تمام روشنفكري‌اش رفت دنبال مظفر بقايي و اين وحشتناك است. مظفر بقايي درس‌خوانده بود اما پر از جاه‌طلبي‌هاي خودش بود. خوب يادم مي‌آيد، وقتي كه ما در كافه مي‌نشستيم و مظفر بقايي مي‌آمد، صادق هدايت بلند مي‌شد مي‌رفت و اصلا نمي‌خواست با او حرف بزند، گرچه هدايت هم شايد آدم روشنفكري به‌معناي دقيق كلمه نبود، اما به‌هر‌حال حس پاكي داشت و مي‌دانست كه آقاي مظفر بقايي حقه‌باز است. مظفر بقايي درس خوانده بود و مي‌توانست فكر كند و اين امكان را داشت كه در سخنراني‌هايش خودش اشاره‌اي كند به متن‌هايي كه از حفظ داشت.

روشنفكر كسي است كه واقعا فكر كند، نه اينكه فكرهاي روشن را حفظ كرده باشد. خب، اشكال اساسي اين است. البته وضعِ اخيري كه براي روشنفكري در ايران پيش آوردند، هيچ درست نيست. همان وضعي است كه الان در آمريكا پيش آورده‌اند، يا قبلا مك‌كارتي در آمريكا پيش آورد و اين به صداقت مربوط نيست، به حرصِ جاه مربوط است. من پنجاه، شصت سال پيش گفت‌وگوي خودم را با آقاي بازرگان نوشته‌ام ولي چاپ نكرده‌ام.

من صريحا و رو‌در‌رو به آقاي بازرگان گفتم: تو مي‌گويي سنگيني آب ميكروب را زير خودش مي‌كشد و لِه مي‌كند! كسي كه ترموديناميك خوانده، آخر اين چه‌جور فكركردن است! گفت: خب، مي‌كشد. اما به همين سادگي، به اين چيزها فكر نكرده بود. استاد دانشگاه هم بود، آزادي‌خواه هم بود، ولي ديديد كه چه كارهايي هم كردند و چه شد... مسئله ما عدم صلاحيت و عدم توانايي است. اشكال بر سر تقسيم‌بندي‌ها و صف‌هايي است كه درست مي‌كنيم و اشخاص را در اين صف‌ها جا مي‌دهيم. اينها ربطي به واقعيت ندارد، ربطي به پيشبرد انديشه ندارد. شما فكر مي‌كنيد آدمي كه اسمش را روشنفكر مي‌گذاريد، بايد آن‌طور كه شما مي‌خواهيد رفتار كند، ولي نخواهد كرد و اين، از وظيفه شما چيزي كم نمي‌كند.

در شوروي كسي حرف درستي مي‌گفت اما استالين از حرف‌هاي او خوشش نمي‌آمد و آزارش مي‌داد. مگر پيغمبر اسلام نبود كه دست علي را بلند كرد و گفت اين بعد از من جانشين من است، قبول كردند؟ به‌قولِ سعدي «گفتيم و بر رسول نباشد به‌جز بلاغ...»، ولي مگر تا پيغمبر فوت كرد، ابوبكر را نگذاشتند. ابوبكر هم كه مُرد باز علي را نگذاشتند، عمر را گذاشتند. عمر هم كه مرد، كار به پَشك افتاد و عثمان درآمد. اين واقعيت روزگارِ هزاروچهارصدساله است.

آقاي گلستان شايد بايد به يك تقسيم‌بندي برسيم. درواقع نظر من بيشتر معطوف به روشنفكرانِ مؤلف است كه آثاري توليد كرده‌اند و از طريق آثار در جامعه تأثيراتي گذاشته‌اند، شخصيت‌هايي هم‌چون احمد محمود، محمود دولت‌آبادي و...

من اعتقاد ندارم كه آثار محمود دولت‌آبادي در جامعه اثري داشته، بلكه اعتقاد دارم آثارِ آقاي قاضي با اينكه به من فحش هم داده، بيشتر اثر داشته و حرف درست‌تر هم زده است. اتفاقا الان مي‌خواستم راجع به محمود دولت‌آبادي بگويم. همين دو سه روز پيش يك‌چيز فوق‌العاده خواندم؛ محمود دولت‌آبادي تعريف كرده بود كه با شاملو رفتند فيلمي ديدند و گفتند چه فيلم بدي است، در حالي كه فيلم خوبي بوده. شاملو دركِ سينما نداشت و سناريوي چندين فيلم قزميت را نوشت، بدون اينكه اسمش روي كار بيايد.

ي‌خواهند در سينما قصه بگويند، سينما قصه‌گفتن كه نيست! اين است كه مي‌گويم در بيان اينكه چه‌كسي روشنفكر هست، بايد خِسَت به خرج داد. البته آقاي دولت‌آبادي، پسر خوبي است و من واقعا دوستش دارم. چندين مرتبه به خانه من آمده. وقتي مسعود كيميايي قصه «خاك»اش را بد فيلمي كرد، من در كتابي كه سي، چهل سال پيش چاپ شد، ضد دستبرد ناجور كيميايي در قصه دولت‌آبادي نوشتم. من از دولت‌آبادي خوشم مي‌آيد، ولي نه در حدي كه او را روشنفكر بدانم. هر كسي مي‌تواند اظهار عقيده كند ولي در جامعه‌اي كه بيشتر اظهانظرها قزميت باشد، وقتي آدم‌هايي بالاتر اظهارنظر كنند، كسي نمي‌گويد غلط است. البته در تاريخِ ما كساني بودند كه مي‌توانستند اين كار را بكنند؛ مثل محمدحسين تمدن‌جهرمي كه از متوسطه با هم همكلاسي بوديم، يا حسين ملك كه برادر ملكي بود و خود خليل ملكي. عده‌اي هم بودند در همان بحبوحه كه نمي‌توانستند مثلِ آقاي داوود نوروزي يا طبري كه نتوانست بكند...

يعني شما به‌عنوان كسي كه داستان‌نويس هستيد و فيلم هم ساخته‌ايد، به چيزي با عنوانِ سنت روشنفكري در ايران باور نداريد؟

ببينيد هر چيزي تقسيم‌بندي و تعريفي دارد. هر كسي كارگر نباشد، روشنفكر  است، نه! آخر اينكه درست نيست.

شخصيت‌هايي مانند احمد شاملو، محمود دولت‌آبادي، احمد محمود، غلامحسين ساعدي و ديگراني كه آثارِ درخوري خلق كرده‌اند، هيچ تأثيري در جامعه نداشته‌اند؟

حتما نداشته‌اند! علاوه‌بر‌اين در جامعه امثالِ خودشان عده فراواني هستند كه آنها هم اگر همين‌طور بار بيايند، مثل اينها مي‌شوند. باور كنيد كه من كوچك‌ترين اعتقادي به «شاملوي بزرگ» كه مي‌گويند، ندارم.

آقاي دولت‌آبادي به‌جان عزيز خودم، زحمت مي‌كشد، خيلي مي‌نويسد كه به‌قولي ارزش دارد، ولي اينها در حد درك شرايط اجتماعي نيستند جز درك اينكه فلان كار بد و فلان كار خوب است. به‌هرحال عقيده من اين است. واقعا گفتن مشكل است. شما آثار آدمي مثل زكرياي رازي مربوط به هزاروصد سال پيش را مطالعه كنيد. ببينيد ذره‌اي، از حرف‌هاي او در امروزي‌ها نيست! او خودش مي‌دانسته كه چه‌ مي‌كند، حتي جايي گفته من ديگر حرف نمي‌زنم براي اينكه حرف مرا نمي‌فهمند. يا ابن‌سينا كه تا اول قرن نوزدهم در مدرسه‌ها درس مي‌داده، حرف‌هاي او را كسي امروز مي‌داند؟ من در مدرسه متوسطه معلمي داشتم؛ آقاي صدربلاغي كه در سال ١٣١٨ چيزهايي مي‌گفت كه الان كسي نمي‌‌گويد، طلبه هم بود و از طلبگي خودش را به آنجا رسانده بود!

ما بايد براساس استدلالي اين جريان را نفي كنيم. مثلا وقتي شعرِ احمد شاملو در جامعه ما خوانده مي‌شود و صدايش شنيده مي‌شود و آدم‌ها را متأثر مي‌كند، چطور مي‌توانيم بگوييم شعر شاملو، يا قصه‌هاي غلامحسين ساعدي و صادق چوبك نتوانسته‌اند مردمي را خلق كنند!

آن‌وقت‌ها كه اينها مي‌نوشتند، جمعيتِ ايران سي، چهل ميليون بود و حالا هشتاد ميليون هست. همان‌وقت هم عده كتاب‌هايي كه چاپ مي‌شد، چندان نبود و سواد هم براي خواندن گسترده و همه‌گير نبود. وقتي حزب توده ميتينگ مي‌داد، صدهزارتا آدم مي‌ريختند در خيابان‌ها، ولي اين صدهزارتا به‌اندازه ملكي يا تمدن‌جهرمي شعور نداشتند، نخوانده بودند، خودِ طبري هم كه هنوز درباره او حرف مي‌زنند، نخوانده بود. شانزده سالگي رفته بود زندان و در زندان هم كه نمي‌گذاشتند كتاب‌هايي را كه مي‌خواست، بخواند. بعد هم كه از زندان بيرون آمد به‌خاطر سابقه زندان، تئوريسينِ حزب توده شد، خب طفلك چيز چنداني نمي‌دانست. من شش‌ ماه در مازندران با او كار كردم و شش ماه هم در تهران كه عضوِ كميته مركزيِ روزنامه «رهبر» و «مردم» بود كه من اداره‌شان مي‌كردم.

من آدم باسواد و باشعوري نبودم، ولي از كتاب‌هايي كه من خوانده بودم و خيلي هم نبود، مثلا از بيست‌تا كتابي كه من خوانده بودم، دهَ‌تايش را خوانده بود. وقتي هم طبري آن مقاله پَرت را نوشت، جوابيه‌اي نوشتم كه چاپ نكرد و اگر هم چاپ مي‌كرد، فرقي نمي‌كرد ديگر. من براي آل‌احمد كتاب ترجمه كردم كه بخواند ولي نمي‌خواند، آخرسر چه مي‌گفت! هيچ‌وقت فراموش نمي‌كنم دوراني كه كنگو مي‌خواست مستقل شود و داستان لومومبا بود، مشاور بزرگِ سازمان‌ ملل متحد فيلمي فرستاده بود كه وضع اقتصادي كنگو را نگاه كنيد. بعد هم كه گزارشش را نوشت، از او خواستند كَم كند، گفت گزارش من اين است، نمي‌توانم كَم كنم! در نتيجه از سازمان ملل متحد آمد بيرون و آني در آكسفورد، استاد دانشگاه شد، بعد هم كه آمد ايران.

يا مهدي سميعي، كه او هم خوب مي‌فهميد. وقتي شاه گفت نخست‌وزير شود، او مشورت كرد و گفت به شاه بگوييد اگر من نخست‌وزير شدم و پيشنهادي آوردم كه مطابق ميل تو نباشد، تو قبول مي‌كني؟ نمي‌كني، پس چرا نخست‌وزير شوم. با تمام قدرت قبول نكرد و كنار رفت و براي همين از بانك مركزي كنار گذاشتندش و گفتند بنشين در بانك كشاورزي، كه او هم قبول كرد. اينها شرايط را مي‌فهميدند. اصلا قصد توهين ندارم ولي فكر مي‌كنم مسئله سر فهم است. بعد از فهم، سَر شخصيت؛ اينكه شخصيت جوري باشد كه پاي اين فهم بماند و اين فهم را بخواهد.

من اعتقاد ندارم آدم‌هايي كه مي‌نوشتند مثل آقاي حاج‌سيدجوادي روشنفكر بودند، يا حتي داريوش همايون كه يك‌مقداري مي‌فهميد، نشد كار كند و رفت. وليكن هيچ‌كدام از اين حرف‌ها مانع از اين نيست كه شما طرفدار وجود يك دسته‌اي باشيد كه فكر مي‌كنند. اين تئوري درستي است. در روسيه وقتي مي‌خواست انقلاب اكتبر شود، پرولتر به‌عنوانِ شرط اول تغييرِ سيستم سرمايه‌داري به كمونيسم، وجود نداشت و خيلي كم بود. ولي لنين از وضع مملكت استفاده كرد و اين كار را كرد، رژيم كمونيست هم هفتاد سال طول كشيد و آخرش رسيد به يلتسين و اين حشره‌ها كه آمدند و آخرين چيزهايي را كه مانده بود، از بين بردند.

بنابراين اگر شما اعتماد و اعتقاد به روشنفكران ايراني داشته باشيد، از خودتان كسر مي‌كنيد. در‌عين‌حال هيچ دليلي ندارد كه شما اين شعار يا مفهوم را به‌كار ببريد تا عده‌اي باشند كه درباره امور حاكم حرف‌هايي بزنند و مبادله اين فكرها براي روشن‌كردن امور حتما لازم است و حتما درست است ولي كليد نجات و رهايي نخواهد بود، طول مي‌كشد، خيلي طول مي‌كشد.

آخر قصه‌ «اسرار گنج دره جني»، آن يارويي كه كار مي‌كرد، نگاه كرد و ديد كه همه رهايش كرده‌اند و مي‌روند. از دور ديد كه آفتاب افتاده روي تيغه‌هاي بولدوزر و برق مي‌زند اما مي‌دانست اين تيغه‌هاي بولدوزر از نزديك خرده‌شيشه و ترك‌خوردگي دارند و با كثافت و لجن‌آغشته هستند؛ گرچه از دور برق مي‌زد. اين طبقه روشنفكر كه در ذهن‌ داريد از دور برق مي‌زند، از نزديك تكه‌پاره‌شده است. ولي شما بايستي از اين طبقه بگوييد، به اين دليل كه به وجود اينها و حرف‌زدن اينها احتياج داريد، ولي اعتقاد نه.

پس هيچ اعتقاد نداريد كه آثاري كه توليد شده است، در خلقِ جريان‌هاي اجتماعي و سياسي ما نقشي تعيين‌كننده داشته و موجب تحرك طبقات اجتماعي شده، يا دست‌كم مؤثر بوده است؟

سوت‌‌و‌كور است. وقتي حزب توده حوالي سال‌هاي بيست درست شد و راه افتاد، لغت براي بيان حرف وجود نداشت. كار به جايي كشيد كه حرف‌ها بايد نوشته مي‌شد. بچه كه راه مي‌افتد تاتي‌تاتي مي‌كند و به‌قول شيرازي‌ها گاگيلي مي‌كند ولي بالاخره مي‌تواند قهرمانِ دو صدمتر هم بشود اما در اولش كه نمي‌تواند درست راه برود، خودش را نگه بدارد و بدود. گفت‌وگو ندارد كه بايد اين راه يك وقتي شروع بشود، مگر اينكه شما اعتقادي به نجات و تغييرگرفتن قضيه نداشته باشيد! اين كشتي كه آتش گرفته مگر غير از يك ضربه چيز ديگري بوده، اما سوخت، سوخت، سوخت و چندين نفر رفتند زير دريا. شايد موفق مي‌شدند خاموشش كنند، بالاخره بايد كوشش را كرد. چند تا از روشنفكران ما قرآن يا آثار ديگري مثل ابن‌خلدون را خوانده‌اند؟ ببينيد ابن‌خلدون سيصد‌سال پيش از انگلس حرف‌هايي زده است كه انگلس بعدها مي‌زند. آدمِ فهميده وجود داشته. اصل كار اين است كه مغز مي‌تواند كار كند يا نه!

ابراهيم گلستان با آثارش در نوع فكر و بينش من اثر داشته‌ است. غلامحسين ساعدي هم در زندگي من اثري بسزا داشته. از جامعه فاصله بگيريم و از تجربه شخصي‌ام به‌عنوان يك فرد بگويم؛ بخشي از وجودم ابراهيم گلستان است، بخشي، ساعدي يا چوبك و هدايت. درواقع من منشوري از آثاري هستم كه اينها نوشته‌اند و من خوانده‌ام و اين آثار از من آدمي ساخته‌اند كه اكنون هستم. شما منكر اين روند هستيد؟ اينكه قصه‌هاي شما يا فيلمِ «خشت و آينه» تأثيري آشكار در جامعه ما داشته است؟

يك نكته در «خشت و آينه» هست كه فقط يك نفر فهميد كه مطلقا هم به سينما كاري نداشت. اگر به شما بگويم كله‌تان دود مي‌كند، آن يك نفر آقاي كُربن بود. آقاي هويدا، كربن را آورده بود فيلم ببيند و آن يك جمله مهم را فقط او فهميد. از اينكه خيلي‌ها فيلم را نفهميدند و فحش هم دادند بگذريم، ولي در بين روشنفكران ايراني هيچ‌كس آن نكته را نفهميد و آقاي كربن كه به‌زحمت فارسي را مي‌خواند، فهميده بود. به‌هر‌حال بايد فيلم ساخته شود و حتما تأثير هم مي‌گذارد.

فكر مي‌كنيد گردن‌كلفت‌ترين‌ آدم‌هاي ادبيات ما -سعدي و مولوي- كه فوق‌العاده و بي‌نظيرند، فهميده شده‌اند! سعدي در همان غزل معروفش مي‌گويد: «نه بيان فضل كردم كه نصيحت تو گفتم/ هم از آدمي شنيديم بيان آدميت». سعدي هم از آدمي شنيده است بيان آدميت را. اين بيان آدميت را بايد بشنوند و اگر نفهمند هم خب، نفهمند و در هوا كه هست. هيچ گفت‌وگو ندارد. حافظ هم مي‌فهميد، دلش خوش بود كه چهارده روايت از قرآن را مي‌داند اما او سعدي يا مولوي نبود. در حقيقت اين‌جور آدم‌ها؛ سعدي، مولوي، زكرياي رازي، ابن‌سينا، براي آدم فكر مي‌كنند. ممكن است مغزِ من و شما براي من و شما فكر بكند، اما آنها براي ما فكر مي‌كنند و آن‌قدر از عوام جلوتر هستند كه مسائل ما را بفهمند و روايت كنند.

از ديدگاه شما در ميان نويسندگان مدرنِ ادبيات ما از نظر آگاهي‌بخشي و روشنگري، كدام‌يك مؤثرتر از ديگران بودند؟

هركس به‌اندازه وجود حرف‌هاي دريابنده. سعدي و مولوي. من برخورد نكردم با كسي ديگر. ما هشتصدسال وقت داشتيم كه اينها را ببينيم. خيلي‌ها اينها را خوانده‌اند، خيلي‌ها اينها را تفسير مي‌كنند. ولي بيشتر آنهايي كه مولوي را مي‌خوانند، بنگ مي‌كشند، چرس مي‌كشند، دور خودشان مي‌چرخند و مي‌چرخند تا سرشان گيج برود تا بفهمند كه حالت‌هاي فلان دارند. من نمي‌توانم آمار بگيرم، ولي اعتقاد دارم كه مولوي و سعدي خيلي اثر گذاشته‌اند. مولوي كه حتما اثر گذاشته، اما اثرش برحسب نوع قبول‌كننده لوح خواننده و شنونده بوده. اين لوح‌ها فراوان نبوده‌اند، رشد نكرده بودند، از مولوي فقط همان درويش‌بودن را گرفته‌اند. ولي از سعدي شايد دنياگردي را ياد گرفته باشند و ديدن آفاق و آنفس را؛ ولي نمي‌توانيد آمار بگيريد.

نمي‌توانيم آمار دقيقي بگيريم، اما شايد بتوانيم به سليقه و انتخابِ آدم‌هايي اتكا كنيم كه قادرند بهتر از ما فكر كنند. تلقي من اين است كه شما سال‌ها بهتر از ما فكر كرده‌ايد.

من هيچ‌ كاري نكرده‌ام، من اگر فكر كرده بودم مكافاتي نداشتم. من حتي در مورد افراد خانواده خودم كه آن‌قدر دقت داشتم رشد كنند، موفق نشدم. تمام زحمت خودم را كشيده‌ام اما نشده. خب، چه‌كارش كنم؟

به‌هرحال قدم اول بايد برداشته شود. حرف شما درست است، بايد روشنفكراني حدِ واسط مردم و حاكميت باشند. اين كار بايد بشود. همان‌طور كه سعدي گفته است: «گفتيم و بر رسول نباشد به‌جز بلاغ». جز اين وظيفه ديگري نداريد. نمي‌توانيد ترتيبي دهيد كه نسلي اين‌طور يا آن‌طور بار بيايد. نمي‌شود و هيچ‌كس نمي‌تواند! تصادفات و اتفاقاتي كه پيش مي‌آيد، مدرسه‌هايي كه باز مي‌شود و روزنامه‌هايي كه خوانده مي‌شود، اينها خرده‌خرده و قطره‌قطره بچكاند و رسوب كند تا آدم را آدم كند.

ممكن نيست شما بتوانيد كاري كنيد كه كسي آدم از آب دربيايد، ولي بايد به اين فكر كنيد كه آدم را بايد آدم كنيد. درواقع شما بايد كار خودتان را بكنيد و تا جان داريد بايد به اين كار ادامه بدهيد، در همين حد؛ راه ديگري نداريد. اگر فكري در مغز شما پرورش پيدا كرده است، بايد آن را بگوييد. خِست احمقانه‌اي است اگر بخواهيد اين افكار را براي خودتان نگه داريد. بايد بگوييد، حالا ممكن است اين فكر به هيچ‌كس نرسد يا كسي اين حرف را برندارد، كه اين حرف عليحده است!

با اين‌حال ناگفته نماند كه شرايط براي كاركردن و نوشتن سخت است.  

مي‌دانم! الان سه‌ماه است كه كتابي را زيرچاپ دارم، دو نوشته در آن هست كه مي‌خواهم دربيايد، اما مي‌دانم بايد مثل كرم لول بخورم و از اين سدها رد شوم. حرف‌زدن مكافات دارد، مي‌دانم!

آقاي گلستان، اگر اجازه بدهيد اين مكالمات را در روزنامه چاپ كنم.

هركاري مي‌خواهيد بكنيد. من ابلاغ كردم. اتفاقا امروز داشتم به كسي مي‌گفتم چرا آدم‌هايي كه اظهار عقيده مي‌كنند يا انتقاداتي دارند، اسمِ خودشان را پنهان مي‌كنند! كسي جرئت ندارد بگويد فلاني خوب گفته يا پرت گفته است.

از اينكه وقت‌تان را به من داديد، ممنونم.

موفق باشيد و سلام مرا به همه خوانندگان خوبِ خودتان برسانيد!