شهردارآنلاين :: پايگاه جامع خبري مديريت شهري : روحاني تغيير گفتماني انجام داد
شنبه، 25 شهریور 1396 - 09:27 کد خبر:40363
شهردارآنلاين: توسعه سياسي پروژه‌اي بود كه رئيس دولت اصلاحات در دو دهه قبل مطرح كرد. عمر حاكميت اصلاح‌طلبان به درازا نكشيد و پس از آن در هشت سال دولت احمدي‌نژاد، اين پروژه به فراموشي سپرده شد. در پي روي كار آمدن دولت تدبير و اميد دوباره اين موضوع مطرح شد، اما به اذعان بسياري از كوشندگان و تحليلگران سياسي، دولت‌هاي يازدهم و دوازدهم نيز توجه چنداني به اين موضوع نداشتند. اصلاح‌طلبان نيز در اين جهت كوشيدند و در دو انتخابات ۹۴ و ۹۶، بخشي از قدرت خود را باز پس گرفتند، اما تعدادي از بزرگان اصلاحات، عملكرد منتخبان اين جناح سياسي را موفق ارزيابي نمي‌كنند، چرا كه به اذعان اين افراد، اكنون اصلاح‌طلبي با دو بحران تهي‌شدن از ايدئولوژي و پرورش نيافتن نيروي جديد مواجه‌ است. در اين‌باره دكتر محمدرضا تاجيك، مشاور سابق رئيس دولت اصلاحات، با «آرمان» گفت‌وگو كرده است كه درادامه مي‌خوانيد.


روزنامه آرمان نوشت:

دولت اصلاحات با گفتمان توسعه سياسي وارد بافت قدرت شد و مفاهيمي مانند توسعه سياسي و جامعه مدني را از خود برجاي گذاشت. عملكرد اصلاح‌طلبان در بازه 76تا 84 را تا چه‌اندازه موفق مي‌‌دانيد و به‌نظر شما اصلاح‌طلبان چه درس‌هايي از اين مقطع تاريخي بگيرند؟

يك معناي موسع توسعه سياسي به توسعه در بسياري از كنش‌ها، واكنش‌ها، نمادها، كردها، نهادها، رفتارها و فرهنگ سياسي اطلاق مي‌‌شود. در يك معناي كلاسيك پذيرفته‌شده جامعه‌‌اي توسعه دارد كه در آن جامعه فرهنگ سياسي رشديابد، در روابط ميان قوا، تفكيك قوا حكمراني كند، مجالي براي فعاليت نهادهاي مدني فراهم شود و امكاني براي تبديل‌شدن انسان‌ها به سوژه‌هاي سياسي وجود داشته باشد. سوژه‌هايي كه به‌صورت خودآيين فعاليت مي‌‌كنند و محصور در فضاي متصلب نيستند و هريك مي‌‌توانند براي خودشان و به زبان خودشان سخن بگويند.

به تعبير دكارتي؛ جامعه‌‌اي داراي توسعه سياسي است كه از صغارت خودكرده و ديگركرده خارج بشود و به بلوغي برسد كه بدون نياز به نمايندگي دگر بزرگي، خود، خود را نمايندگي بكند و به‌گونه‌اي خودآگاهي سياسي رسيده باشد كه بداند در هر شرايط چه كنش و واكنش سياسي را انجام دهد. طبيعتا توسعه سياسي به همين عرصه خلاصه نمي‌شود و بخشي از آن به اين نكته برمي‌گردد كه آيا جامعه داراي نهادهاي عقلايي سياسي هست؟ چه‌اندازه رفتار سياسي جامعه از عقلانيت و يا احساسات نشات مي‌‌گيرد؟

چه‌اندازه نهادها در قالب احزاب توانستند شكل بگيرند؟ تا چه‌اندازه، دگرپذيري دارند؟ چقدر منطق تكثر را پذيرا هستند؟ با وجود كثرت، تا چه‌اندازه توان تحمل يكديگر را دارند؟ ميزان تحمل سياسي تا چه‌اندازه بالاست؟ چه‌اندازه انسان‌ها مي‌‌توانند نقد سياسي بر خود و ديگران را جاري بكنند؟ همه اينها نماد و نمود توسعه سياسي هستند. اما از نظر من توسعه سياسي نيازمند يك نوع زيربناست.

نمي‌خواهم با منطق ماركسي صحبت بكنم، اما توسعه سياسي براي اينكه مانا و پويا باشد به فرهنگ سياسي توسعه يافته نياز دارد. زماني كه ما فقر فرهنگ سياسي داريم يا يك فرهنگ سياسي نابالغ بر جامعه حكمفرماست، نمي‌توانيم انتظار داشته باشيم كه يك توسعه سياسي بالغ داشته باشيم و احزابمان فارغ از نام، داراي يك گونه‌‌اي از توسعه سياسي باشند و تبديل‌به محفل و يا پاتوق نشوند. همچنين نمي‌توانيم انتظار داشته باشيم انسان‌هايي كه از دموكراسي كثرت‌گرايي صحبت مي‌‌كنند، خود ديكتاتور توتاليتر قهاري نباشند. بدون فرهنگ سياسي، جامعه صرفا صورتك توسعه سياسي را بر چهره مي‌‌گذارد.

ماسكي خواهد بود كه انسان‌ها چهره كريه مستبد توتاليتر خود را در پشت آن، مخفي مي‌‌كنند. چنين توسعه سياسي‌اي، چندان دوام نمي‌آورد، براين اساس در جامعه ما مجالي براي شكل گرفتن فرهنگ سياسي و نشت و رسوب آن مهيا نشده است و به همين دليل، معمولا توسعه سياسي در جوامعي مانند ما عقيم مي‌‌ماند. در جامعه ما توسعه سياسي سينوسي عمل مي‌‌كند و خطي نيست، چراكه با فراز و نشيب همراه است و گهي به تعطيلات دراز مي‌‌رود و گهي توفنده مي‌‌شود و خود را به روح زمانه تبديل مي‌‌كند، گاهي به حاشيه مي‌‌رود و گاهي به متن مي‌‌آيد. دليل اصلي اين موضوع، فقدان يك فرهنگ سياسي توسعه يافته در جامعه ماست. توسعه سياسي و دولت حامل اين مفهوم، يعني دولت اصلاحات، نياز، روح و تقاضاي زمانه ما بود.

چون دولت اصلاحات، نياز و تقاضاي تاريخ و زمانه ما بود، به‌رغم همه موانع توانست چتر گفتماني خود را در جامعه پهن كند، در عرصه سياسي جامعه ما مسلط شود و به‌عنوان يك گفتمان هژمونيك، نقش آفريني كند، بسياري از دقايق گفتماني خود را در جامعه نشت و رسوب دهد، جامعه را به شكل خودش در بياورد و روح سياسي جامعه ما بشود. دولت اصلاحات تا حدي در ايجاد يك جامعه با نشاط سياسي موفق بود اما نتوانست همه دقايق گفتماني خود را اجرايي كند. عوامل داخلي و خارجي موجب شد كه اين دفتر تا آخر گشوده، انشاي اين دفتر تا پايان خوانده و مشق اين دفتر تا فرجام نوشته نشود. بنابراين فضايي بود كه شكل گرفت و متاسفانه دستي از برون و دستي از درون مانع موفقيت كامل اين گفتمان شدند. دست بيروني كه نمي‌خواست اين گفتمان هژمونيك باقي بماند، كوشيد كه اين گفتمان را خاكستري و كدر كند.

دستي از درون نيز، گروه‌هاي توسعه‌نيافته‌‌اي بودند كه فرهنگ سياسي اصلاح‌طلب و توسعه‌يافته را نداشتند، اما نام اصلاح‌طلب را يدك مي‌‌كشيدند و گفتمان اصلاح‌طلبي را بر دوش مي‌‌كشيدند و شعار توسعه سياسي را مي‌‌دادند و چون خود، كنش‌ها و واكنش‌هاي توسعه يافته سياسي نداشتند، موجب شدند كه گفتمان اصلاح‌طلبي در بسياري از سطوح، ناكام باقي بماند. 

كشور، بعد از هشت سال اصلاحات، هشت سال سختي را تجربه كرد و پس از آن به دولت روحاني رسيديم. اساسا اين پرسش مطرح مي‌‌شود كه آيا روحاني، دغدغه توسعه سياسي ندارد يا اينكه صرفا براي او اولويت ندارد؟ عملكرد دولت او در توسعه سياسي چگونه بوده است؟

من دولت روحاني را يك دولت بوروكرات مي‌‌دانم كه كاركردهايش بيشتر معطوف به زندگي روزمره ما بود. درفضاي گفتماني چنين جرياني، جايي براي توسعه معرفتي، فرهنگي و سياسي ديده نمي‌شود.

دولت روحاني اقتضاي زمان ما نبود؟

بي‌ترديد سركار آمدن چنين دولتي تا حدي اقتضاي زمان ما بود. اما فراموش نكنيم كه در آن تصوير گفتماني كمپين روحاني، جايي براي توسعه سياسي، آزادي انسان‌ها، نقد، بلوغ سياسي، سوژه سياسي فردي، فعاليت‌هاي آزادانه و هوشيارانه احزاب وجود داشت. اما در فرداي كسب قدرت، روحاني تغيير گفتماني انجام داد و گفتمان دولت به سرعت از فضاي سياسي و فرهنگي عبور و جامه اقتصادي بر تن كرد و صورتكي اقتصادي بر چهره گذاشت. پس نمي‌توان گفت اين دولت، اقتضاي تاريخي زمان ما بود، چراكه مردم ما به يك گفتمان كاملا اقتصاد محور معطوف به زندگي مادي روزمره رأي ندادند.

براي همين، نقد‌هايي كه اكنون به اين جريان و گفتمان وارد مي‌شود همان دقايق مغفول مانده‌‌اي است كه روحاني، آنها را برجسته كرد تا افكار عمومي را از آن خود بكند. همان‌ها به حاشيه كشيده شده‌اند. طبيعت چنين گفتمان و اشخاصي اقتضا مي‌‌كند كه آنها نتوانند در كنار توسعه اقتصادي، توسعه سياسي، فرهنگي و معرفتي جامعه را هم داشته باشند. البته نكته اصلي اينجاست كه گفتماني به نام اعتدال وجود ندارد. اما اگر با مسامحه اين چارچوب را يك گفتمان فرض كنيم، در اين گفتمان، هيچ‌جايگاهي براي درنظر گرفتن توسعه سياسي و فرهنگي وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد، حاملان و عامل اين گفتمان استعداد توسعه سياسي را ندارند، بنابراين دولت كنوني به‌صورت فزاينده‌‌اي تمام توان خود را بر مسائل سياسي خواهد گذاشت و از مسائل سياسي و فرهنگي، دور خواهد شد.

به‌نظر شما، روحاني به اقتضاي شرايط تغيير كرده است يا شعارهاي او صرفا براي جلب رأي مردم بود؟

من عملكرد فعلي روحاني را بازگشت به اصل خويش مي‌‌دانم. روحاني در انتخابات 96 به قول مولانا از نيستان ببريده شد و در يك فضايي قرارگرفت كه چندان با طبيعت خودش همگون نبود. در انتخابات‌هاي 92 و 96 فضايي ايجاد شد كه روحاني لاجرم در دفتر گفتماني خود، تجديدنظر كرد. اوراقي به آن افزود و آن را رنگين نمود. روحاني بدون اينكه هيچ‌گاه در جريان اصلاح‌طلبي تعريف شود، متعلق به جرياني بود كه عقبه اصولگرايي داشت اما در يك شرايط خاصي، به اقتضايي، شكلي از گفتمان را ارائه كرد كه لزوما نمي‌توان گفت او به همه دقايق گفتماني باور داشت،‌ و درواقع، روحاني براي جذب افكار عمومي بازي گفتماني كرد. اساسا گفتماني به نام اعتدال وجود ندارد كه بخواهد اصل يا فرع ماهيت يا هويتي داشته باشد. معذالك روحاني به شخصيت خود برگشته و جاي تعجبي نيست. قبلا هم گفتم دوستاني بر‌اساس تحليلي كه عقلايي مي‌‌دانستند بيان كردند كه ما سهمي از روحاني نمي‌خواهيم و چك سفيد امضا به دولت دادند. آنها هنگامي كه ديدند دولت در حال ناديده گرفتن اصلاحات است به نقد دولت پرداختند.

آيا اصلاح‌طلبان در حمايت بي‌قيد و شرط از دولت، اشتباه كردند؟

در يك سياست توسعه يافته، سخن از حركت ائتلافي متضمن دولت ائتلافي است. قرار نيست كه تا دم پاستور ائتلافي باشد و از دم پاستور به بعد، غيرائتلافي. كدام منطق و عقلانيت سياسي چنين حكم مي‌‌كند كه از حياط تا بام خانه متعلق به اصلاح‌طلبان و از بام تا ثريا متعلق به ديگران باشد؟ بازي سياسي همه كشورهاي دموكراتيك را نگاه كنيد؛ هنگامي كه حزبي با بيست‌درصد آرا با حزب ديگري ائتلاف مي‌‌كند، بيست‌درصد در كابينه آتي نقش دارد. اين موضوع، دموكراتيك‌ترين و توسعه يافته‌ترين شكل كنش سياسي است. با اين وجود، برخي، رودربايستي‌هايي به خرج دادند و بازي‌هاي تقوا گونه‌‌اي راه‌انداختند، اما هنگامي كه ديدند حذف آنان، اتفاق افتاد، با قلم‌هاي تيز بيان كردند كه سهم ما كجاست؟ چه شد كه چند اصلاح‌طلب را نيز به حاشيه رانديد؟

اين ادبيات، توسعه نايافتگي سياسي را مي‌‌رساند. نبايد چك سفيد امضايي را به يك نفر داد و با تمام توان و بدون هيچ‌محاسبه، ملاحظه و عقلانيتي، وارد عرصه سياسي شد و سپس بعد از حادثه به تخريب پرداخت. تعادل جزئي از عقلانيت سياسي است. بايد مسائل را پيش‌بيني كرد و براي هر يك از احتمالات، سناريويي نوشت. نبايد حكم يك كنشگر سياسي توسعه يافته همچون كارآگاه ناداني شود كه هر وقت مي‌‌رسد جنازه برروي زمين باشد. از علائم و نشانه‌ها بايد تشخيص دهد كه جرياني در راه است. اين موضوع را در كلاس اول دبستان هم به‌نحوي خوانده‌ايم. ما درس نگرفتيم از اين موضوع كه بيانگر عدم توسعه يافتگي سياسي است. البته نبايد فراموش كنيم كه در كنار بازگشت به اصل خويش، يك اقتضاي شرايط نيز مطرح است. شايسته نيست كه هر مساله را تك عاملي بررسي كرد.

شرايط كنوني جامعه و اقتصاد ما مي‌‌طلبد كه دولت در زندگي جامعه ما بيشتر ورود داشته باشد و اكنون مطالبات جامعه ما بر اين عامل متمركز شده است. در دهه اول انقلاب مطالبات فرهنگي و سياسي مردم در صدر بود، اما در دهه چهارم مطالبات اقتصادي، امنيت شغلي و رواني درصدر قرار گرفته و دولت‌ها بايد به اين موضوع توجه كنند كه روحاني نيز به اين موضوع پرداخته است، اما جامعه يكدست نيست، جامع يك سيستم است و چند زير سيستم مانند سياسي، اقتصادي، فرهنگي و... دارد. اگر ما بخواهيم يك توسعه موزون ايجاد كنيم، جامعه را كاريكاتوريزه نكنيم؛ يك سر بزرگ با بدن نحيف. بايد به تمام اين موارد توجه كنيم و در كنار توسعه اقتصادي به توسعه فرهنگي، سياسي توجه كنيم. اگر توسعه سياسي، اجتماعي نداشته باشيم توسعه اقتصادي هم عقيم مي‌‌ماند.

زيرمجموعه‌هاي اجتماعي امروز در هم فرو رفتند تا فرهنگ سياسي سالم نداشته باشيم، نمي‌توانيم مناسبات اقتصادي سالمي داشته باشيم. تا سيستم سياسي سالم نداشته باشيم، از درون مناسبات سياسي، فساد بيرون مي‌‌آيد و بنابراين نمي‌توانيم بگوييم من به سيستم سياسي، فضاي فرهنگي، معنوي و معرفتي مردم كاري ندارم و مسائل اقتصادي را حل مي‌‌كنم، در چنين حالتي، مسائل اقتصادي وبال گردن دولت مي‌‌شود. چون مردم فرهنگ مصرف، خريد و... را ندارند يك جامعه مصرف‌زده و خريدزده‌‌اي ايجاد مي‌‌شود كه از در و ديوار آن جامعه، فساد مي‌‌ريزد. بنابراين حرفم اين نيست كه يك زير مجموعه برجسته مي‌‌شود، اما دولت يك سيستم را اداره مي‌‌كند و اگر مي‌‌خواهد اين سيستم توسعه يابد، بايد به همه زير مجموعه‌ها توجه كند. چه قدر تلاش مي‌‌كنيم بودجه دولتي، به شكل مناسب، توزيع شود تا يك سيستم آموزشي قوي، يك نسل بالنده را تربيت كند؟ همه تمركز را مي‌‌گذارند يك جا و آن محل مأمن فساد مي‌‌شود.

پس از ده سال دوري اصلاح‌طلبان از قدرت، شوراي‌عالي سياستگذاري، ليست‌هاي اميد را نوشت و با رأي ليستي مردم، بخشي از قدرت به اصلاح‌طلبان بازگشت، اين شيوه ليست بستن و عملكرد منتخبان مردم را چگونه ارزيابي مي‌‌كنيد؟

اين ليست، چهره دوگانه‌‌اي دارد. وقتي يك ليست رأي مي‌‌آورد، بدان معناست كه يك جريان از چنان مقبوليتي برخوردار است كه مي‌‌تواند افكار عمومي جامعه را متوجه خود كند و افكار عمومي جامعه بدون شناخت از افراد، بنابر اعتماد به يك جريان، به همه چهره‌هاي ليست رأي مي‌‌دهد. اما در پشت اين موضوع، يك نوع پوپوليسم است و به اين شكل خور را نشان مي‌‌دهد كه من نمي‌شناسم اما رأي مي‌‌دهم، من نمي‌دانم اما انجام مي‌‌دهم.

به قول ژيژك، نوعي كلبي مشربي در پشت اين موضوع خود را پنهان كرده است و اين موضوع با بلوغ و توسعه يافتگي جامعه، تناقض دارد. جريانات سياسي كشور بايد به سمتي حركت كنند كه مردم ما، آگاهانه و هوشيارانه رأي بدهند و تصميم بگيرند. اگر امروز نوش اين قضيه نصيب ما شده است، فردا نيش آن نيز نصيب ما خواهد شد. جامعه‌‌اي كه صرفا ليستي و بدون آگاهي رأي مي‌‌دهد ممكن است در آينده نزديك به‌صورت ليستي، به جناح مقابل ما رأي دهد. بنابراين منطق توسعه و اصلاح‌طلبي حكم مي‌‌كند كه ما به تدريج جامعه را به سمت كنش و واكنش آگاهانه سوق دهيم. وقتي مردم به يك ليست رأي دادند، معنا و مفهوم آن، اين است كه توپ در زمين تو افتاد، حالا ديگر نمي‌تواني حاشيه ايجاد كني، بايد اين اعتمادي كه مردم، چشم‌بسته به تو مبذول داشتند را پاس بداري، ديگر نمي‌تواني بگويي تعدادي از منتخبان ليست، از آن طرف مقابلند كه بازي ديگري در انداختند، بازي ما را خنثي مي‌‌كنند و اجازه نمي‌دهند استراتژي‌هاي ما به كرسي بنشيند. ديگر نمي‌توان اين موضوع را بيان كرد. چنين رأي‌هايي صرفا آب نيست بلكه آتش هم به‌همراه خود دارد. بايد تلاش خود را به‌كارگيريم كه مردم به سمت و سوي رأي آگاهانه و هوشيارانه پيش بروند و به‌اندازه انتخابشان، انتظار داشته باشند كه انتظارات و شكل كنش سياسي آنها، راديكال نشود. بايد به سمت و سويي حركت كنيم كه جامعه از حالت باينري يعني صفر و يكي خارج شود و يك شكل معقول را به خود بگيرد. دوسر طيف جاي عقلانيت سياسي نيست، بلكه عقلانيت سياسي تنها در ميانه طيف يافت مي‌‌شود. تا هنگامي كه مردم صفر و يكي عمل مي‌‌كنند، نمي‌توان از آنها انتظار عقلانيت سياسي داشت، بايد مردم را به وسط طيف سياسي بكشانيم تا آگاهانه و عقلايي تصميم بگيرند.

برخي براين باورند كه كفگير به تك ديگ خورده است. اين موضوع را تا چه حد درست و راهكار برون‌رفت را چه مي‌دانيد؟

ما بايد نسل جديد را پرورش مي‌داديم، تجربيات خود را به آنان منتقل مي‌كرديم و با برند سازي، نخبگان و جوانان را بر صدر مجلس مي‌نشانديم اما چنين كاري انجام نداديم و تدبير و تمهيد نكرديم. نكوشيديم كه ژنرال‌هاي جريان، دامن فراخ خود را جمع كنند تا فضايي براي بازي سياسي جوانان به وجود بيايد. تن صداي خود را پايين نياورديم و سايه خود را كنار نكشيديم تا جوانان ما ديده و شنيده شوند.

آنها را نه آموزش داديم و نه جدي گرفتيم و صرفا در هنگامه تسابق‌هاي سياسي، آنان را به ميدان آورديم تا در پس و پشت ژنرال‌ها حركت كنند و دوباره ژنرال‌ها را بر مسند قدرت بنشانند. در جوانگرايي نيز، نقد جدي برما وارد است. نسل آتي از آسمان به زمين نمي‌آيد جاي ديگري پرورش پيدا نمي‌كند و عالم مُثُلي نيست و خود ما موظف به پرورش و آموزش نيروها هستيم. به قول شريعتي كه مي‌گفت «پدر، مادر، ما مقصريم» اكنون بايد اذعان كرد زن و مرد اصلاح‌طلب، ما مقصر هستيم. بايد اين تقصير را برعهده بگيريم و تلاش براي پرورش و آموزش نسل جوان داشته باشيم و آنها را جاي خود بنشانيم. مگر نه اينكه چرخش نخبگان، جوانگرايي و شايسته سالاري بخشي از دقايق گقتمان اصلاح‌طلبي را تشكيل مي‌دهند؟ چرا اين دقايق، مغفول مانده‌اند و آنها را بولد نمي‌كنيم و راجع به آنها كار نمي‌كنيم؟

بسياري از كارشناسان و كنشگران معتقدند اصلاح‌طلبان از ايدئولوژي تهي شدند و به بحران ايدئولوژيك خورده‌اند، اين عقيده را تا چه حد درست مي‌دانيد و راه برون‌رفت را در چه مي‌بينيد؟

اصلاح‌طلبي يك جريان تاريخي است و نه فراتاريخي. چون تاريخ درحال رفتن است اقتضائا گفتمان نيز دارد جلو مي‌رود. نمي‌توان اين گفتمان را به يك مقطع تاريخي، قفل كرد. نمي‌شود نسل، ذائقه، روحيات و زيست جهان جامعه عوض شود و ما كماكان در يك مقطع تاريخي قفل شويم. بايد گفتمان را نو كنيم، با شرايط جامعه آشتي دهيم و به تقاضاي جامعه توجه كنيم. اگر ما فرض را بر توليدكردن گفتمان اصلاح‌طلبي بگذاريم، ما يك بار آن را توليد كرديم و سپس در زرورق پيچانديم و در موزه گذاشتيم، نمي‌توان به‌صورت موميايي يك گفتمان را زنده نگه داشت، بلكه بايد به آن روح دميد كه نشد. بنابراين گرچه به‌علت فقدان آلترناتيو، اصلاح‌طلبي گفتمان برتر است اما اگر نتواند خود را بازتوليد، ترميم و منطبق با روح زمانه كند، به‌صورت فزاينده به حاشيه كشانده خواهد شد.

معلوم نيست دهه پنجم نيز اصلاح‌طلبي، گفتمان برتر باقي بماند، چراكه اگر گفتمان ديگري بجوشد مي‌تواند خود را به‌صورت آلترناتيو مطرح كند و تمام گفتمان‌هاي مرسوم را به حاشيه بكشاند و تنها درصورتي اصلاح‌طلبي، گفتمان هژمونيك باقي مي‌ماند كه روح تازه‌‌اي در آن دميده شود كه اكنون هيچ‌نشانه‌‌اي از كوشش جدي در اين‌باره نيست، چراكه بسياري از اصلاح‌طلبان، مردان و زنان بازي‌هاي كلان قدرت و سياست شدند و تمام دل آشوبي‌ها، تمهيدات و تدبيرات، تاكتيك‌ها و تكنيك‌ها و استراتژي‌هاي خود را به كسب قدرت سياسي معطوف كرده‌اند و عرصه‌هاي ديگر براي تامل و تدبر را از ياد برده‌اند.

آيا گفتمان سومي به وجود خواهدآمد؟

گفتمان‌ها باردار خرده گفتمان‌ها هستند. بنابراين در دهه پنجم از دل گفتمان‌هاي مرسوم اصولگرايي و اصلاح‌طلبي، خرده گفتمان‌هايي ظهور خواهند كرد و شايد بتوانند كه به‌عنوان گفتمان هژمونيك و برتر جلوه كنند. از سوي ديگر ترديدي ندارم كه در اين دهه شاهد بروز و ظهور گفتمان‌هايي خارج از اين دو گفتمان خواهيم بود. چون گفتمان‌هاي برونزا در جامعه ما امكان هژمونيك و فراگير‌شدن را ندارد، گفتمان‌ها درونزا خواهند بود.

اين گفتمان‌ها، با توجه به تغيير ذائقه فرهنگي سياسي نسل آينده و شرايط معرفت شناختي كه بر جامعه ما و جهان حاكم خواهد شد نه لزوما كاملا سكولار اما به هرحال نيمش آن و نيمش اين، شكل خواهند گرفت و به‌صورت هژمونيك ظهور خواهندكرد. بنابراين بايد نشست و انديشيد و تمهيد و تدبير كرد كه آيا مي‌توانيم از شقاق دروني جلوگيري كنيم و اگر نمي‌توانيم چگونه مي‌شود كه خرده گفتمان‌هاي ديگر، همگي، دقايقي از گفتمان را داشته باشند و به‌صورت يك عبور و نفي راديكال، شكل نگيرد كه به عملكرد اصلاح‌طلبان و شرايط جامعه بستگي دارد. من هم صداي پاي خرده گفتمان‌هايي را از درون و بيرون اين دو گفتمان اصلي مي‌شنوم كه البته براي تحليل دقيق‌‌تر، بايد بيشتر منتظر ماند.